به گزارش سرویس دانشگاه پایگاه خبری ساعدنیوز، نخستین تصویری که از آن حادثه تلخ در خبرگزاریها مخابره شد، چشمان هر بینندهای را به خون مینشاند؛ پیکر نحیف دخترکی که موج انفجار او را در میان پردههای کلاس پیچیده و به آسمان شهادت پرتاب کرده بود. این دخترک، «زهرا» بود.

اما آنچه این تراژدی را به حماسهای باورنکردنی بدل کرد، رفتار پدر زهرا بود. او در همان ساعات نخست، پیکر پارهتن خود را پیدا کرد و بر داغ او ایستاد، اما به هیچکس—حتی به دامادهای پریشانش—چیزی نگفت. او ساعتها شانه به شانه امدادگران، پیکرهای غرق در خونِ دانشآموزان دیگر را از زیر آوار بیرون میکشید.
در حالی که شرجی هوا و فشار روحی، رمق از همگان ربوده بود و بسیاری روزه خود را باز کرده بودند، این پدر تا ساعت 7 شب و پایان عملیات جستوجو، کلامی از داغ خود بر زبان نیاورد و لب به افطار نزد. وقتی پیکرها تماماً خارج شدند و بیتابی اطرافیان برای یافتن زهرا به اوج رسید، لب گشود و گفت: «من زهرا را پیدا کردهام...»
در پاسخ به اعتراضها که چرا زودتر نگفته است، تنها یک جمله گفت که عمق ایمانش را نشان میداد: «چه فرقی میکند؟ اینها هم زهرای من هستند.»
شامگاه همان روز، روستای پدری میزبان پدری بود که با لباس خاکی بسیج، نه برای تسلیت گرفتن، که برای تسلا دادن به دیگران وارد جمع شد. او طبق عادت همیشگیاش، زیارت عاشورا و دعای فتح خواند و برای اهالی مداحی کرد. آن شب، خانه آنها لبریز از دعا برای سلامت رهبر و ثبات کشور بود.
سحرگاه که فرا رسید، غم خانواده دوچندان شد؛ چرا که به یاد آوردند زهرا روز قبل را بدون سحری روزه گرفته بود و حالا سفره سحر، یک فرشته کم داشت. با این حال، زمزمهی جاری بر لبان این خانواده صبور، همان بیت معروفی بود که نشان از تسلیم محض در برابر تقدیر الهی داشت: «سرِ خُمِّ می سلامت، شکند اگر سبویی...»