به گزارش سرویس چند رسانه ای پایگاه خبری تحلیلی ساعدنیوز،یکی از نقلهای شیرین و پرطرفدار از زبان محسن قرائتی حکایتی است که هم خنده دارد، هم نکته.
میگوید:
مردی مادر سالخوردهاش را که دیگر توان راه رفتن نداشت، با خودش به مکه برد. برای اینکه ثواب بیشتری ببرد و احترام مادر را نگه دارد، او را روی دوشش گذاشت و شروع کرد به طواف کعبه. در همان حال با خودش فکر کرد: «دیگر از این بالاتر؟! هم سفر مکه آوردمش، هم روی دوشم حملش میکنم… حتماً حق مادری را تمام و کمال ادا کردهام!»
در روایت داستان، مرد پیامبر را میبیند و با افتخار میگوید:
«یا رسولالله! مادرم دیگر نمیتواند راه برود. آوردمش مکه و روی دوشم طوافش میدهم. آیا حق فرزندی را ادا کردهام؟»
پاسخ میآید: «نه.»
مرد جا میخورد. انتظار چنین جوابی را نداشت. میگوید: «پس چه کار باید بکنم؟ بیشتر از این چه میشود؟»
پاسخ شنیدنیتر از سؤال است:
«شوهرش بده!»
مرد با تعجب میگوید: «این؟! این که نمیتواند راه برود!»
اینجاست که مادر، همانطور که روی دوش پسر نشسته، با دست میزند روی سر او و میگوید:
«ساکت شو! تو بهتر میفهمی یا پیغمبر؟!»
طنز ماجرا همینجاست؛ همه تصور میکنند وقتی کسی پیر شد، دیگر فقط نان و دوا و تخت لازم دارد. اما پیام داستان این است که انسان در هر سنی نیاز عاطفی، نیاز به توجه، نیاز به همدم و احساس دیده شدن دارد. احترام به والدین فقط در غذا دادن و کول گرفتن خلاصه نمیشود؛ فهمیدن دلشان مهمتر است.
این جنس حکایتها که محسن قرائتی با لحن ساده و خودمانی تعریف میکند، دقیقاً به خاطر همین ترکیب «خنده + تلنگر» ماندگار شدهاند؛ آدم اول میخندد، بعد کمی فکر میکند.