به گزارش سرویس سیاسی پایگاه خبری ساعدنیوز، خراسان نوشت:
مونیخ در حافظه تاریخی اروپا فقط یک شهر نیست. نماد یک تجربه تلخ است. نوامبر 1923، آدولف هیتلر با الهام از «راهپیمایی رم» موسولینی، کودتایی موسوم به «کودتای آبجوفروشی» را از همین شهر آغاز کرد. حرکتی نمایشی، پرهیاهو و فاقد پشتوانه اجتماعی که در نهایت به شکست انجامید و رهبرانش را راهی زندان کرد. تاریخ نشان داد که پروژههای سیاسی متکی بر هیجان، تصویرسازی رسانهای و توهم حمایت مردمی، اگر پشتوانه نهادی و اجتماعی نداشته باشند، حتی از همان نقطه آغاز فرو میریزند. اکنون، یک قرن بعد، مونیخ دوباره به صحنه نمایش یک پروژه سیاسی دیگر تبدیل شد؛ اینبار در قالب حضور رضا پهلوی در حاشیه کنفرانس امنیتی مونیخ. حضوری که برخلاف تصویرسازی پررنگ رسانههای سلطنتطلب، نه نشانه قدرت که آیینهای از ضعف ساختاری اپوزیسیون ایرانی بود.
در هفتههای منتهی به کنفرانس مونیخ، شبکههای فارسیزبان ماهوارهای تلاش کردند این رویداد را بهعنوان «آغاز فصل جدیدی در تحولات ایران» بازنمایی کنند. در این روایتسازی، مونیخ قرار بود به سکوی پرتاب رضا پهلوی به جایگاه حکومت داری آینده ایران تبدیل شود.
اما واقعیتهای صحنه سیاسی مونیخ چیز دیگری میگفت. دستور کار اصلی اجلاس تحت تأثیر شکافهای عمیق اروپا و آمریکا بر سر جنگ اوکراین، آینده ناتو و پروندههای امنیت انرژی بود. ایران نه در کانون توجه، بلکه در حاشیه مذاکرات قرار داشت. این حاشیهنشینی، نخستین ضربه به پروژهای بود که با سرمایهگذاری سنگین رسانهای، قرار بود مرکز ثقل کنفرانس را به خود اختصاص دهد.
نقطه عطف این شکست، پنل گفت وگو با اجرای کریستین امانپور، خبرنگار باسابقه CNN بود. امانپور با پرسشهایی فنی و صریح، پروژه «رهبرسازی رسانهای» رضا پهلوی را به چالش کشید:
شما دقیقاً چه پایگاه اجتماعی مشخصی در داخل ایران دارید؟
سازوکار رهبری شما چیست؟
برنامه عملیاتی شما برای گذار از وضعیت موجود کدام است؟
ناتوانی پهلوی در پاسخ دقیق و منسجم به این پرسشها، ضعف گفتمانی اپوزیسیون سلطنتطلب را عریان کرد. تلاش سناتور تندروی آمریکایی، لیندسی گراهام، برای پر کردن خلأ پاسخها نیز نهتنها کمکی به ترمیم فضا نکرد، بلکه به مشاجره لفظی با مجری برنامه انجامید. گراهام که از پاسخگویی مستقیم طفره میرفت، ناخواسته بحث را به اختلافات درون حزب جمهوریخواه و نگرانی از آینده انتخاباتی خود کشاند؛ نشانهای آشکار از این که پروژه ایران برای او بیش از آن که یک تعهد راهبردی باشد، ابزاری مقطعی در بازی سیاست داخلی آمریکاست. لحظه دراماتیک این نشست زمانی رقم خورد که امانپور مستقیماً از گراهام پرسید: آیا واشنگتن، رضا پهلوی را به عنوان رهبر آینده ایران به رسمیت میشناسد؟
این یک کلمه، تمام سازه تبلیغاتی چندروزه سلطنتطلبان را فرو ریخت. معنای این پاسخ روشن بود، اول این که هیچ جایگاه رسمی یا راهبردی برای رضا پهلوی در محاسبات قدرت آمریکا تعریف نشده است. دوم متحدان منطقهای واشنگتن نیز حاضر نیستند روی مهرهای بدون پایگاه اجتماعی واقعی قمار کنند و سوم این که پروژههای اپوزیسیونی که به امید «پشتیبانی خارجی» شکل میگیرند، در لحظه مواجهه با منطق سیاست واقعگرایانه، بیپشتوانه میمانند.
همزمان با ناکامی پروژه مونیخ، تجمع گروهک منافقین در برلین نیز پرده دیگری از بحران مشروعیت اپوزیسیون خارجنشین را آشکار کرد. با وجود صرف هزینهای حدود 4 میلیون دلار، گزارشها حاکی از انصراف 12 هزار نفر از حضور در این تجمع بود؛ تا جایی که مایک پمپئو، وزیر خارجه اسبق آمریکا، از حضور صرفنظر و به پیام ویدئویی بسنده کرد. به گزارش رسانه ها براساس اطلاعات بهدست آمده از بین 8 هزار شرکت کننده این تجمع هم، 5 هزار و 800 نفر از آوارگان جنگزده اوکراینی و سوری و اتباع مهاجر از لهستان و چند کشور اروپایی دیگر و حتی از مکزیک بودند که با وعدههای مالی و تور گردشگری در مکان فراخوان حضور یافتند! مقامات ارشد منافقین باتوجه به رسوایی تجمع قبلی در بروکسل در استفاده از اتباع و جنگ زدهها، اینبار به رده برگزارکننده تأکید کرده بودند که تا حدامکان به این آوارگان و اتباع اجازه استفاده از پرچم کشورهایشان را نداده و حتی به رسانههای خود سانسور چنین تصاویری را ابلاغ کرده بودند اما با این حال وجود پرچم کشورهایی مثل اوکراین و... از دید رسانههای خارجی مخفی نماند!
اما شاید عمیقترین لایه بحران اپوزیسیون، نه در شکستهای رسانهای، بلکه در تناقض اخلاقی آن نهفته است. بخش قابلتوجهی از فارسیزبانهایی که در مونیخ و برلین برای توجیه یا تحریک حمله نظامی به ایران تجمع کردند، در سالهایی که تحریمهای اقتصادی مستقیم سفره مردم ایران را کوچکتر میکرد، حتی یکبار به خیابان نیامدند. سکوت در برابر تحریم، تشویق دشمن به جنگ نظامی علیه ایران، افکار عمومی را نسبت به صداقت مدعیان «دغدغه مردم» بدبین کرده است. جامعه ایرانی، حتی در شرایط نارضایتی، میان نقد وضعیت داخلی و دعوت به مداخله خارجی تفاوت قائل است.
مونیخ قرار بود ویترین اقتدار اپوزیسیون باشد؛ اما به آینه تمامنمای خلأ رهبری، فقدان استراتژی و وابستگی به نمایش رسانهای تبدیل شد. تجربه مونیخ و برلین نشان داد پروژههایی که بر «تصویرسازی دیجیتال» و «سرمایهگذاری تبلیغاتی» بنا شدهاند، در مواجهه با پرسشهای بنیادین سیاست، تاب نمیآورند. سیاست، بیش از آن که صحنه نمایش باشد، میدان واقعیت است. هر پروژهای که این واقعیت را نادیده بگیرد، دیر یا زود از همان جایی که بیشترین امید را بسته، فرو میریزد.
در واکنش به حاشیهسازیهای کنفرانس امنیتی مونیخ درباره ایران، سیدعباس عراقچی این رویداد را «سیرک مونیخ» خواند و از افول نقش اروپا در معادلات منطقهای و مذاکرات هستهای گفت: مایه تأسف است که کنفرانس امنیتی مونیخ، که معمولاً بهعنوان رویدادی جدی و معتبر شناخته میشد، در موضوع ایران به سطح یک نمایش سیاسی تقلیل یافته و به تعبیر عباس عراقچی به «سیرک مونیخ» بدل شده است. این افول جایگاه، که در آن ظواهر رسانهای بر محتوای راهبردی ترجیح داده میشود، حامل پیامهای مهمی درباره وضعیت کنونی اروپاست. اتحادیه اروپا سردرگم به نظر میرسد و ریشه این سردرگمی را باید در ناتوانی آن در فهم تحولات واقعی داخل ایران جستوجو کرد. از منظر راهبردی نیز، اروپای بیهدف بخش قابلتوجهی از وزن ژئوپلیتیکی خود را در منطقه از دست داده و به بازیگری کماثر تبدیل شده است. در این میان، آلمان بهطور مشخص پیشگام واگذاری بخش مهمی از سیاست منطقهای خود به اسرائیل شده است؛ نشانهای از کاهش استقلال تصمیمگیری در سیاست خارجی اروپا. مجموع این روندها تصویر نگرانکنندهای از مسیر کلی اروپا ارائه میدهد. پیامد عملی این وضعیت، فلجشدگی و بیاهمیتی فزاینده اتحادیه اروپا و تروئیکای اروپایی در تحولات مرتبط با مذاکرات جاری درباره برنامه هستهای ایران است؛ جایی که اروپا که زمانی یکی از طرفهای اصلی گفتوگو بهشمار میرفت، اکنون عملاً به حاشیه رانده شده و در مقابل، بازیگران منطقهای نقش مؤثرتری در پیشبرد تحولات ایفا میکنند.