روایتی از تازه و عروس داماد هلال احمری در قلب جنگ؛ از تراژدی تلخ پیکر نوزاد 20 روزه در زیر آوار تا نجات سرباز

  شنبه، 08 فروردین 1405 ID  کد خبر 531299
روایتی از تازه و عروس داماد هلال احمری در قلب جنگ؛ از تراژدی تلخ پیکر نوزاد 20 روزه در زیر آوار تا نجات سرباز
ساعدنیوز: صفورا پیله‌ور و همسرش، زوجی جوان، 26 روز است از آغاز جنگ در هلال‌احمر مستقرند و به خانه نرفته‌اند. آن‌ها در شرایطی سخت میان انفجار، آوار و مجروحان به امدادرسانی پرداخته‌اند. تجربه‌های تلخی مانند نجات زیر آوار و مواجهه با پیکر یک نوزاد را از سر گذرانده‌اند.

به گزارش سرویس جامعه ساعدنیوز به نقل از رکنا، روزهایی که صدای انفجار و پدافند هوایی، بخشی از زندگی مردم شده است، گروهی هستند که هر بار پس از شنیدن این صداها، نه به محل امن بلکه به دل حادثه می‌روند. امدادگران هلال احمر از نخستین ساعات آغاز حملات، بی‌وقفه در خیابان‌ها، میان آوار ساختمان‌ها و کنار مجروحان حضور دارند؛ کسانی که تلاش می‌کنند در میان تلخی جنگ، امید و زندگی را نجات دهند.

یک ماه از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران می‌گذرد؛ جنگی که از نهم اسفندماه 1404 آغاز شد. در این روزها، امدادگرانی با لباس سرخ و سفید هلال احمر، بی‌وقفه از جان خود گذشتند تا جان دیگری را نجات دهند. در میان این امدادگران، زوج‌هایی هستند که از لحظه اول جنگ در کنار هم ایستاده‌اند؛ یکی از این زوج‌ها «صفورا پیله ور و نیما گل یاری» هستند، زوجی جوان که تنها یک سال از ازدواجشان می‌گذرد.

آن‌ها از نخستین روز جنگ در مرکز امداد جمعیت هلال احمر تهران مستقر شدند؛ 26 روز بی‌وقفه، بدون حتی یک بار بازگشت به خانه. گفت‌وگویی با صفورا داشتیم که در ادامه می‌خوانید.

خبرنگار: روز نهم اسفندماه، در لحظه‌ی آغاز جنگ کجا بودید و چه کردید؟

پاسخ: چند ساعت پیش از شروع جنگ من و همسرم در یک عملیات بودیم و سرِ کار ، به همین دلیل بعد از پایان آن عملیات برای چند ساعت مرخصی گرفتیم و به خانه رفتیم؛ هیچ‌کدام متوجه آغاز جنگ نشدیم. هنگام خروج از منزل درگیر یک تصادف جزئی شدیم. همان لحظه خواهرم تماس گرفت و گفت حمله شروع شده است. به دلیل ترافیک سنگین، حدود سه ساعت طول کشید تا دوباره به محل کارمان در هلال‌احمر برسیم. به محض رسیدن به ساختمان هلال احمر وسایل کارمان را برداشتیم و از همان روز تا امروز ـ یعنی 26 روز ـ هنوز به خانه برنگشته‌ایم.

خبرنگار: فعالیت شما و همسرتان در هلال احمر از چه زمانی و چگونه آغاز شد؟

پاسخ: از سال 1392 به‌عنوان داوطلب با جمعیت هلال احمر همکاری می‌کردم و حدود چهار سال است که به‌صورت رسمی استخدام شده‌ام. از سال 1398 تاکنون هم در قالب داوطلب و هم کارمند فعالیت دارم. همسرم نیما نیز از حدود دوازده یا سیزده‌سالگی، یعنی نزدیک به هجده سال پیش، به جمع داوطلبان پیوست و بعد از آن وارد بخش رسمی سازمان شد.

خبرنگار: اولین بار چه زمانی مستقیماً با اصابت موشک و مجروحان و جانباختگان مواجه شدید؟

پاسخ: روز دوم جنگ، حدود ساعت 12:30 ظهر. صدای جنگنده‌ها شنیده شد که ناگهان انفجار بسیار نزدیکی رخ داد؛ آن‌قدر شدید بود که تصور کردیم ساختمان هلال احمر هدف گرفته شده است. همه‌ی نیروهای عملیاتی در حیاط بودند و موج انفجار پشت سر هم ادامه داشت، تا جایی که حتی نمی‌توانستیم از جا بلند شویم.همسرم بلافاصله همراه آمبولانس و دکتر کولیوند، رئیس جمعیت هلال احمر، به محل اصابت رفتند ـ همان ساختمان‌های نظامی پلیس در مجاورت هلال‌احمر. چند دقیقه بعد همان نقطه دوباره هدف قرار گرفت. آن لحظه بدترین تجربه‌ی زندگی‌ام بود؛ یقین کرده بودم همسرم را از دست داده‌ام. تا وقتی دوباره او را دیدم، قلبم آرام نگرفت.

در همان عملیات نیما توانست تنها یک نفر را زنده از زیر آوار بیرون بیاورد؛ یک سرباز وظیفه. بسیاری از افراد دیگر شهید شده بودند. روز سوم جنگ همان سرباز با من تماس گرفت و گفت: «من همان کسی هستم که همسرتان دیروز نجاتم داد.» از شدت شوق، گریه کردم.

خبرنگار: نخستین مواجهه خود شما با مصدومان یا جان‌باختگان در این روزهای جنگ چگونه بود؟

پاسخ: هر جا که موشک فرود می‌آمد، بلافاصله اعزام می‌شدیم. من در تیم رسانه‌ای هلال احمر هم حضور داشتم. تلخ‌ترین تصویری که دیدم پیکر نوزادی حدود بیست‌روزه بود؛ دستش جدا شده بود و بدنش خاکی و کبود. صحنه‌ای بود که هیچ‌گاه از ذهنم پاک نخواهد شد. متأسفانه والدینش نیز جان باخته بودند.

خبرنگار: آمریکا و اسرائیل می‌گویند هدفشان صرفاً مراکز نظامی است و تلفات غیرنظامی ناشی از نزدیکی این مناطق به مناطق مسکونی است. این ادعا را چگونه می‌بینید؟

پاسخ: هرگز چنین توجیهی را نمی‌پذیرم. حتی اگر ساختمانی نزدیک مرکز نظامی باشد، هیچ منطقی این حجم از تلفات انسانی را توجیه نمی‌کند. جان غیرنظامیان نباید قربانی این بهانه‌ها شود.

خبرنگار: برخی از افراد، این جنگ را مشروع و ضروری می‌دانند. شما چه پاسخی برای آنان دارید؟

پاسخ: فقط یک جمله دارم: "اگر همان نوزاد بی‌جان را از نزدیک می‌دیدند، هرگز از این جنگ دفاع نمی‌کردند. نسخه ای که روی آن قطرات خون مردم بی‌گناه باشد، هیچ ارزشی ندارد؛ این فقط یک شعار پوشالی است."

خبرنگار: خانواده‌تان که در کرمان هستند، نسبت به حضورتان در این شرایط در میدان کمک رسانی که نزدیک به جنگ است چه نظری دارند؟

پاسخ: مدت زیادی است خانواده‌ام را ندیده‌ام. وقتی گفتم نمی‌توانم در این شرایط نمی توانم پیش شما بیایم مادرم گفت: «خدا پشت و پناهت. اگر فکر می‌کنی حضور تو مؤثر است، برو. دعای خیر ما همراهت است.» همین درک و حمایت برایم بزرگ‌ترین پشتوانه بود. خانواده‌ی همسرم هم با وجود نگرانی‌های طبیعی، شرایط را کاملاً درک کرده‌اند.

خبرنگار: آیا میان شما و همسرتان توافقی در این روزهای جنگ برای حضور در عملیات‌ها وجود دارد؟

پاسخ: از همان روز نخست با هم عهد کردیم در همه‌ی مأموریت‌ها کنار هم باشیم؛ گفتیم اگر قرار است اتفاقی رخ دهد، با هم باشد. با این حال، دو سه بار مأموریت‌هایمان جدا شد ـ یک بار در روزهای اول و دوم جنگ و بار دیگر در دو نقطه‌ی متفاوت شهر. آن مواقع مدام با اضطراب تماس می‌گرفتیم تا از حال یکدیگر باخبر شویم.

خبرنگار: مواجهه با این صحنه‌های تلخ و دردناک چه اثر روانی بر شما، به‌ویژه به عنوان یک امدادگر زن، گذاشته است؟

پاسخ: من و بسیاری از خانم‌های دیگر بدون هیچ اجبار یا دستور، خودمان سر کار حاضر شدیم. ولی دیدن آن حجم از رنج انسانی، بی‌تردید بر روان هر کسی اثر می‌گذارد. در شهرک غرب، زنی را دیدم که برادرش را از دست داده بود اما هنوز اطمینان داشت برادرش زنده زیر آوار است. ما می‌دانستیم همه‌ی افراد زنده خارج شده‌اند و چیزی جز پیکر جان‌باختگان باقی نمانده، اما او آن‌قدر امیدوار بود که کسی دلش نمی آمد امیدش را ناامید کند. مدام می گفت برادرم زنده است او یک فروشنده ساده بود و اینجا یک مرکز غیرنظامی است. ماموریت گفتن اینکه دیگر برادرش نیست را به من سپردند ، بسیار سخت است در چشمانی نگاه کنی و بگویی عزیزت رفته است، عزیزت را کشته اند. لحظاتی که با آن زن صحبت می کردم و در ادامه سعی کردم آرامش کنم وجود خودم از درون از غم و اندوه فرو می ریخت، وقتی از او جدا شدم، در آمبولانس نشستم و بی‌صدا گریستم.

خبرنگار: اکنون جنگ ادامه دارد و شنیدن صدای پهپاد و جنگنده‌ها، این صداها برای ما شهروندان معنایی متفاوت از شما امدادگران دارد، این صداها برای شما چه معنایی دارد؟ چه پیامی برای مردم دارید؟

پاسخ: هر صدای جنگنده برای من مثل فرو رفتن خنجری در قلبم است؛ چون می‌دانم ممکن است در همان لحظه جان انسانی از بین برود. ما به محض شنیدن صداها در آماده‌باش کامل قرار می‌گیریم.پیام من به کسانی که هنوز از این جنگ حمایت می‌کنند این است: ای کاش حتی چند لحظه از نزدیک این واقعیت را تجربه می‌کردند، نه از پشت تلویزیون و تحلیل‌ها. مطمئنم حتی توان دیدن این صحنه‌ها را نداشتند، چه رسد به حمایت از آن.


دیدگاه ها


  دیدگاه ها
آخرین ویدیو ها