چرا باید تاریخ سیاه پهلوی دوباره گفته شود؟!

  شنبه، 20 دی 1404 ID  کد خبر 520216
چرا باید تاریخ سیاه پهلوی دوباره گفته شود؟!
ساعدنیوز: هر بار صدای اعتراض ایرانیان بلند می‌شود، رضا پهلوی و اپوزیسیون خارج‌نشین آن را به سکویی برای قدرت خود تبدیل می‌کنند؛ اما پرونده سیاه فساد مالی و رسوایی‌های خاندان پهلوی ثابت می‌کند این تنها بازی برای منافع شخصی است.

به گزارش سرویس سیاست پایگاه خبری ساعدنیوز،‌ هر بار که در ایران صدای اعتراض یا نارضایتی از سوی بخشی از جامعه بلند می‌شود، یک سناریوی تکراری هم‌زمان در بیرون از مرزها کلید می‌خورد؛ اپوزیسیون خارج‌نشین، و در رأس آن ربع پهلوی، بی‌درنگ تلاش می‌کند این اعتراضات را نه به‌عنوان یک پدیده اجتماعی درون‌زا، بلکه به‌مثابه فرصتی برای بازتولید مشروعیت سیاسی خود مصادره به مطلوب کند. الگویی ثابت که در آن، هر اعتراض مردمی به سکویی برای معرفی پهلوی به‌عنوان «آلترناتیو حکومت ایران» تبدیل می‌شود؛ ادعایی پرطمطراق که زیر بار سنگین واقعیت‌های تاریخی و اسناد غیرقابل انکار فرو می‌ریزد.

به گزارش تابناک به نقل از ایمنا، واقعیت این است که خاندان پهلوی، که رضا پهلوی خود را وارث سیاسی و تاریخی آن می‌داند، با پرونده‌ای قطور از فسادهای مالی، رانت‌خواری، چپاول ثروت ملی و رسوایی‌های اخلاقی شناخته می‌شود؛ پرونده‌ای که نه توسط منتقدان، بلکه به روایت نزدیک‌ترین افراد به دربار، از اسدالله علم و امیرعباس هویدا گرفته تا مقامات رسمی خود رژیم پهلوی، ثبت و مستند شده است. کارنامه‌ای که آن‌قدر تاریک و پر جزئیات است که هیچ عملیات رسانه‌ای یا بزک سیاسی قادر به تطهیر آن نیست.

از همین‌رو، حسرت السلطنه پهلوی نه‌تنها در داخل ایران فاقد پایگاه اجتماعی واقعی است، بلکه حتی در میان اپوزیسیون خارج‌نشین نیز هرگز نتوانسته جایگاه یک رهبر مورد اجماع را به دست آورد. شکاف‌ها و اختلافات عمیق میان جریان‌های ضدنظام در جریان اغتشاشات سال 1401، این واقعیت را عریان‌تر از همیشه نشان داد؛ جایی که تقابل و نزاع آشکار میان سلطنت طلب‌ها، سازمان مجاهدین خلق، حامد اسماعیلیون، نازنین بنیادی و مسیح علینژاد عملاً پروژه «رهبری واحد اپوزیسیون» را به شکست کشاند و نشان داد ادعای رهبری رضا پهلوی، بیش از آنکه برآمده از واقعیت باشد، ساخته‌وپرداخته یک توهم سیاسی است.

گفتنی است رضا پهلوی نه‌تنها هیچ نشانی از مسئولیت‌پذیری سیاسی و اخلاقی از خود بروز نداده، بلکه بارها ثابت کرده جان ایرانی برای او ارزشی فراتر از یک ابزار تبلیغاتی ندارد. دیدار علنی و مستقیم او در بحبوحه اغتشاشات 1401 با بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر رژیمی که در جریان جنگ 12 روزه، بیش از هزار ایرانی را فارغ از پوشش، عقیده، مذهب یا گرایش سیاسی به خاک و خون کشید، نقطه اوج این بی‌اعتنایی آشکار است. واقعیت آن است که دیدار رضا پهلوی با نخست‌وزیر رژیم اسرائیل علامتی روشن از انتخاب اردوگاه سیاسی اوست؛ اردوگاهی که امنیت و منافع خود را نه در ثبات و تمامیت ارضی ایران، بلکه در تضعیف کشور و فشار خارجی تعریف می‌کند. همراهی با رژیمی که به صراحت از سناریوهای تجزیه ایران، آشوب داخلی و ضربه‌زدن به زیرساخت‌های کشور سخن گفته، به‌روشنی نشان می‌دهد که دغدغه اصلی پهلوی نه مردم ایران، بلکه بازگشت به قدرت به هر قیمت است؛ حتی اگر آن قیمت، مشروعیت‌بخشی به دشمنی باشد که ایران را هدف گرفته است.

تناقض زمانی عمیق‌تر می‌شود که خود رضا پهلوی، در گفت‌وگوی صریح با شاهین نجفی، بدون پرده اعلام می‌کند حاضر نیست «آزادی شخصی‌اش» را قربانی «هیچ چیز» کند؛ جمله‌ای که به‌روشنی نشان می‌دهد او هزینه‌دادن را برای دیگران می‌خواهد، نه برای خود. او در گفت‌وگویی دیگر نیز محل زندگی‌اش را آمریکا می‌داند و تصریح می‌کند که «تمام عمر» در آن‌جا بوده و خانواده‌اش نیز همان‌جا زندگی می‌کنند. پرسش بدیهی اینجاست: فردی که وطن زیسته‌اش آمریکا است، امنیتش در سایه قدرت‌های خارجی تأمین می‌شود و حتی در کلام حاضر نیست بهای آزادی را بپردازد، با چه صلاحیتی می‌خواهد برای ایران نسخه بپیچد و نقش منجی بازی کند؟
علاوه بر این، اسناد درونی و خاطرات نزدیکان دربار پهلوی شواهد گویایی است که پرده از ابعاد گسترده فساد خاندان سلطنت برمی‌دارد. بر مبنای این منابع، اعضای ارشد خاندان پهلوی ثروت ملی را به یغما برده و سال‌ها در زد و بندها و ولخرجی‌های بی‌سابقه‌ای دست داشته‌اند. توده‌های مردم شاهد بودند که در حکومتی که خود را متولی توسعه اقتصادی می‌دانست، رانت‌خواری و رانت‌جویی در بالاترین سطوح بیداد می‌کرد. به جز انباشت ثروت‌های کلان، رفتارهای خلاف عرف و اصول اخلاقی در میان سران رژیم نیز عمومی بود؛ حاصل این خیانت‌ها امروز ثابت می‌کند که خاندان پهلوی با این سابقه سیاه، هیچ حق و مشروعیتی برای اظهار نظر درباره ایران و ایرانیان ندارد.

وقتی ملخ وارد سبد غذایی مردم شد!

در برابر تصویر بزک‌شده‌ای که امروز از عصر پهلوی ارائه می‌شود، اسناد و گزارش‌های همان دوران روایت دیگری دارند؛ روایتی از فقر گسترده مردم در حالی که ثروت کشور در اختیار دربار بود. بر اساس گزارش‌های منتشرشده در مجله اطلاعات هفتگی بیرجند در دوره پهلوی، مردم این منطقه تنها حدود چهار ماه از سال به نان دسترسی داشتند و در باقی ایام، ناچار بودند برای زنده ماندن به گیاهان صحرایی مانند «کاسک» و «کما» یا ترکیب شلغم و چغندر موسوم به «پختک» پناه ببرند. این‌ها روایت‌های شفاهی یا خاطرات بعدی نیست؛ گزارش‌های رسمی رسانه‌ای همان دوران است که تصویری تکان‌دهنده از وضعیت معیشتی مردم ارائه می‌دهد.

در کازرون، فقر چنان گسترده بوده که مردم ملخ‌ها را جمع‌آوری می‌کردند؛ بخشی را می‌فروختند و بخشی دیگر را مانند پسته برشته کرده و می‌خوردند. در خاش، روایت‌ها از سطحی فراتر از فقر سخن می‌گویند: دختران خردسال هسته‌های خرما را از خیابان‌ها جمع می‌کردند، آن‌ها را آسیاب می‌کردند و نانی می‌پختند که تنها در صورت مصرف فوری، پیش از سرد شدن، قابل خوردن بود. این تصویر، ایرانِ واقعیِ هم‌زمان با جشن‌های 2500 ساله، کاخ‌های مرمرین و حساب‌های بانکی خاندان سلطنتی است.

این شکاف طبقاتی تنها به مناطق محروم ختم نمی‌شد. حسن کامشاد، از مدیران و مسئولان شرکت ملی نفت ایران در دوره پهلوی، در خاطرات مشروح خود با صراحت از ادامه مناسبات استعماری و وضعیت اسفبار مردم بومی جنوب کشور سخن می‌گوید؛ روایتی که از زبان یک مقام رسمی همان نظام بیان شده است، نه یک منتقد سیاسی: «موقعی که ما لیسانس گرفتیم، شرکت نفت به فکر افتاده بود که از فارغ‌التحصیل‌های دانشگاه استخدام بکنه… هنوز گرده‌ای از اون سابقه استعماری مسلماً به چشم می‌آمد. کلوب‌هایی بود که فقط انگلیس‌ها عضوش بودند. محلاتی بود که عمدتاً انگلیسی‌نشین بود. اهالی بومی آبادان، اون‌ها دیگه پشت نهر، در مزبله‌ها و حلبی‌آباد و جاهای این‌طوری زندگی می‌کردند و زندگیِ بسیار بسیار فقیرانه‌ای داشتند؛ ملخ می‌خوردند، واقعاً ملخ می‌خوردند…»

کامشاد در ادامه، تصویری را ترسیم می‌کند که عمق فاجعه را بی‌واسطه به نمایش می‌گذارد: «من توی کتاب توصیف کردم که آقاجان، اگر از آسمان فصلی ملخ می‌بارید، این‌ها رو می‌گرفتند، بعد کباب می‌کردند و می‌خوردند…»

این روایت‌ها، کنار هم، یک حقیقت انکارناپذیر را آشکار می‌کند: در همان زمانی که میلیاردها دلار از درآمدهای نفتی ایران در اختیار خاندان پهلوی و شبکه‌های وابسته به دربار قرار داشت و بخش قابل توجهی از آن به خارج از کشور منتقل می‌شد، بخش بزرگی از مردم ایران برای سیر کردن شکم خود به ملخ، گیاهان بیابانی و نانِ هسته خرما متوسل بودند.


وقتی سازمان سیا پرده از فساد پهلوی برداشت

بخش مهمی از آنچه امروز درباره فساد ساختاری خاندان پهلوی گفته می‌شود، مستند به اسناد رسمی سفارت آمریکا در تهران است؛ اسنادی که پس از تسخیر لانه جاسوسی منتشر شد و اکنون در مرکز اسناد انقلاب اسلامی نگهداری می‌شود. این اسناد نشان می‌دهد فساد مالی در دربار پهلوی یک رویه سیستماتیک و با اطلاع مستقیم محمدرضا پهلوی بوده است.

در گزارش‌های محرمانه ارسالی سفارت آمریکا به واشنگتن، به صراحت تأکید شده که شاه نقش محوری در فساد اقتصادی دربار داشته و «هیچ‌یک از فسادهای خاندان سلطنتی بدون اطلاع او انجام نمی‌شده است». سازمان سیا در جزوه‌ای با عنوان «نخبگان و تقسیم قدرت در ایران» که برای مأموران اعزامی به ایران تهیه شده، دربار پهلوی را این‌گونه توصیف می‌کند: «در خانواده شاه یک طبقه شهوتران و از نظر مالی فاسد وجود دارد.»

بر اساس اسناد خرداد 1351، منافع اقتصادی خاندان پهلوی طیف گسترده‌ای از صنایع، از سیمان و کشاورزی تا حمل‌ونقل و مسکن را در بر می‌گرفت. اعضای خانواده شاه اغلب به‌صورت پنهان یا با سهام صوری در این پروژه‌ها حضور داشتند. در گزارشی دیگر (شهریور 1356) تصریح شده که هر یک از اعضای خانواده سلطنتی بخشی از اقتصاد کشور را در اختیار داشتند؛ از کنترل حمل‌ونقل و جلوگیری از توسعه راه‌آهن گرفته تا دخالت مستقیم در صنایع و مسکن.

یکی از کانون‌های اصلی فساد، بنیاد پهلوی بود. اسناد سفارت آمریکا نشان می‌دهد 20 تا 40 درصد درآمد این بنیاد به طور مستقیم به خانواده سلطنتی اختصاص می‌یافت و بنیاد عملاً به محلی برای توزیع رانت میان دوستان و وابستگان دربار تبدیل شده بود؛ نهادی که به اذعان خود آمریکایی‌ها، «منشأ اصلی نارضایتی مردم ایران» محسوب می‌شد. حتی در سندی مربوط به سال 1343، واریز مستقیم میلیون‌ها تومان به حساب اشرف پهلوی ثبت شده است.

مهم‌تر آن‌که این اسناد تأکید می‌کنند شاه نه‌تنها از این فسادها آگاه بود، بلکه در موارد متعدد دستور بایگانی و توقف پرونده‌های قضائی فساد را شخصاً صادر می‌کرد. گزارشی در آذر 1349 به صراحت می‌نویسد: «شاه می‌داند که فساد او را محاصره کرده است.»


بر اساس پژوهش‌های تاریخی و گزارش رسانه‌های معتبر غربی، غارت منابع مالی ایران در دوران پهلوی ابعادی کم‌سابقه داشته است. «یرواند آبراهامیان» در کتاب ایران بین دو انقلاب با استناد به گزارش نیویورک‌تایمز می‌نویسد بنیاد پهلوی پشت نقاب فعالیت‌های خیریه، عملاً سه کارکرد داشت: تأمین درآمد خاندان سلطنتی، اعمال نفوذ در اقتصاد و پاداش‌دهی به حامیان رژیم. هم‌زمان، بانک مرکزی ایران در روزهای نخست انقلاب فهرستی از 177 مقام و وابسته پهلوی منتشر کرد که مجموعاً حدود 2 میلیارد دلار سرمایه را از کشور خارج کرده بودند؛ از جمله مدیر شرکت ملی نفت با بیش از 60 میلیون دلار و چند وزیر و مقام ارشد با ده‌ها میلیون دلار.

نیویورک‌تایمز در ژانویه 1979 نیز گزارش داد که تنها در دو سال پایانی رژیم پهلوی، 2 تا 4 میلیارد دلار توسط خانواده سلطنتی به آمریکا منتقل شده است. بعدها فایننشال‌تایمز رقم دارایی‌های خارج‌شده محمدرضا پهلوی را تا 35 میلیارد دلار برآورد کرد. در کنار این ارقام، تصاحب هزاران روستا و زمین توسط رضاشاه و خروج گسترده جواهرات سلطنتی نیز ثبت شده است؛ به‌طوری‌که هنگام فرار شاه و فرح، صدها چمدان مملو از جواهرات، طلا و ارز از کشور خارج شد؛ بخشی از این اموال حتی در همان فرآیند بسته‌بندی ناپدید شد و سرنوشتش هرگز روشن نشد.

چرا باید این تاریخ سیاه دوباره گفته شود؟

آنچه گفته شد تنها بخشی از کارنامه تاریک خاندان پهلوی است؛ بخشی از انبوه اسناد، خاطرات، گزارش‌های رسمی و اعترافاتی که از دل خود ساختار قدرت پهلوی بیرون آمده و نشان می‌دهد فساد مالی و اخلاقی در آن رژیم، نه یک استثنا، بلکه قاعده‌ای نهادینه بوده است. واقعیتی که اگر امروز بار دیگر بازگو می‌شود برای جلوگیری از تکرار یک فریب تاریخی است.

واقعیت تلخ اینجاست که در فضای ملتهب رسانه‌ای و شبکه‌های اجتماعی، بیش از همه نوجوانان و جوانان کم‌سن‌وسالی در معرض این بزک تاریخی قرار دارند؛ نسلی که طبیعی است بسیاری از این اسناد، روایت‌ها و واقعیت‌ها را نه دیده و نه شنیده باشد و تصویر پهلوی را صرفاً از قاب ویدئوهای احساسی، شعارهای پرزرق‌وبرق و روایت‌های تحریف‌شده اپوزیسیون خارج‌نشین بشناسد. همین ناآگاهی است که می‌تواند اعتمادسازی کاذب ایجاد کند و ریسمان پوسیده‌ای را به‌عنوان طناب نجات جا بزند.

در چنین شرایطی، بازگویی مکرر این واقعیت‌ها یک ضرورت اجتماعی است؛ ضرورتی که مسئولیت خانواده‌ها را بیش از هر زمان دیگری پررنگ می‌کند. خانواده‌ها امروز وظیفه دارند در کنار مراقبت از امنیت فیزیکی فرزندانشان، از امنیت فکری و تاریخی آن‌ها نیز حفاظت کنند؛ اجازه ندهند روایت‌هایی که هیچ هزینه‌ای برای گویندگانش ندارد، فرزندان این سرزمین را به سمت نسخه‌هایی سوق دهد که آزمون خود را در تاریخ پس داده و جز فقر، وابستگی، تحقیر ملی و چپاول ثروت ایران، دستاوردی نداشته است.

اعتماد به جریان‌ها و چهره‌هایی که حتی در کلام حاضر به پرداخت کمترین هزینه برای ایران نیستند، اما از پشت مرزها مردم را به خیابان، آشوب و درگیری فرا می‌خوانند، چیزی جز تکرار یک خطای تاریخی نیست. تجربه نشان داده کسانی که آزادی، امنیت و زندگی‌شان در پناه قدرت‌های خارجی تأمین می‌شود، هرگز دلسوز جان و آینده مردم ایران نبوده و نخواهند بود.

یادآوری این واقعیت‌ها بلکه برای ساختن آینده‌ای آگاهانه‌تر است؛ آینده‌ای که در آن، جامعه و به‌ویژه نسل جوان، بداند با چه کسانی، با چه پیشینه‌ای و با چه نیت‌هایی روبه‌روست و فریب نام‌ها، القاب و شعارهایی را نخورد که پشت آن‌ها، همان تاریخ سیاه و آزموده‌شده پنهان شده است.

سایر اخبار سیاسی را اینجا دنبال کنید.


دیدگاه ها


  دیدگاه ها
از سراسر وب   
پربازدیدترین ویدئوهای روز   
آخرین ویدیو ها