به گزارش سرویس چندرسانهای پایگاه خبری تحلیلی ساعدنیوز،فروغ فرخزاد در خانواده ای نسبتاً مرفه رشد کرد. پدرش محمد فرخزاد، مردی نظامی و سختگیر بود که علاقه زیادی به مطالعه داشت و فرزندانش را به خواندن کتاب تشویق می کرد.
مادرش توران وزیری تبار نیز زنی سنتگرا بود که در تربیت فرزندان نقش پر رنگی داشت. فروغ از همان کودکی روحی سرکش و یاغی داشت و کنجکاوی های بی پایانش اغلب با تنبیه های سخت پدر همراه می شد.
او در مدرسه نیز چندان سازگاری نداشت، اما استعداد فوقالعادهاش در نوشتن باعث شد که از همان 13 سالگی به شعر علاقه مند شود.
فروغ فرخزاد در 17 سالگی عاشق پرویز شاپور شد، مردی 11 سال بزرگ تر از خودش که از بستگان مادرش بود. پرویز، نویسنده و طنزپرداز برجستهای بود که بعدها به خاطر سبک خاص کاریکلماتور شهرت یافت. فروغ که در خانهای با قوانین سختگیرانه رشد کرده بود، به شوخ طبعی و محبوبیت پرویز دل بست.
این عشق دوطرفه بود و آنها با نامه نگاری های عاشقانه، علاقه خود را ابراز می کردند. در نهایت با وجود مخالفت های خانواده، در سال 1329 ازدواج کردند و برای زندگی مشترک راهی اهواز شدند؛ اما این پیوند دوام نیاورد و در سال 1334 از یکدیگر جدا شدند. حاصل این ازدواج، کامیار شاپور بود که فروغ در اشعارش بارها از او یاد کرده است.
فروغ فرخزاد در اواخر دهه 30 با ابراهیم گلستان، نویسنده و فیلمساز برجسته آشنا شد. این آشنایی از طریق استودیوی فیلمسازی گلستان شکل گرفت، جایی که فروغ برای انجام کار های اداری استخدام شد.
گلستان که 13 سال بزرگتر از فروغ بود، به زبانهای انگلیسی و فرانسه تسلط داشت و در زمینه های مختلفی از جمله کارگردانی، نویسندگی، ترجمه و روزنامه نگاری فعالیت می کرد.
آشنایی آنها، تأثیر زیادی بر زندگی و آثار فروغ گذاشت. او در این دوران مجموعه «تولدی دیگر» را منتشر کرد و با حمایت گلستان، مستند «خانه سیاه است» را ساخت (این اثر در جشنواره اورهاوزن آلمان جایزه بهترین مستند را دریافت کرد و از سوی منتقدان داخلی و خارجی تحسین شد).
ابراهیم گلستان پیشتر با فخری گلستان ازدواج کرده بود و دو فرزند به نام کاوه و لیلی گلستان داشت.
قربانِ موهایِ سفیدِ پشتِ گردنت بروم.
قربانِ مردمکهایِ سرگردانِ چشمهایت بروم.
قربانِ غم و شادیات بروم.
تو چه هستی که جز در تو آرام نمیگیرم.
حتی جای پایی از تو در خاک برای من کافیست.
برای من کافیست.
کافیست تا بتوانم اعتماد کنم.
بتوانم بایستم.
بتوانم باشم.
کافیست که صدایم کنی،
بگویی «فروغ»
و من به دنیا بیایم
و درختها و آفتاب و گنجشکها
با من به دنیا بیایند.
دوستت دارم،
دوستت دارم
و دلم تابِ تحملِ این همه عشق را ندارد.
— فروغ فرخزاد
نامه به ابراهیم گلستان