به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، دکتر رشید کاکاوند سخن خود را با یک گزاره روانشناختی و فلسفی عمیق آغاز میکند: آدمهایی که بیشتر میفهمند، رنج بیشتری میبرند و اساساً انسانهای خردمند، کمتر طعم شادی بیدغدغه را میچشند. آگاهی، با خود مسئولیت و دیدن لایههای پنهان رنجهای بشری را به همراه میآورد. اینجاست که لسانالغیب، حافظ شیرازی، قرنها پیش این درد را فریاد زده و میگوید:
«فلک به مردم نادان دهد زمام مراد / تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس»
از دیدگاه حافظ، در دنیایی که معیارهایش وارونه است، داشتن دانش و فضل نه تنها مزیت نیست، بلکه شبیه به یک «گناه» تلخ است که تاوان آن، محروم شدن از مراد و کامِ دنیاست.
اما اوج این روایت داستانی، جایی است که کاکاوند به سراغ بیت درخشان و کمتر شنیده شدهای از «کلیم کاشانی» (شاعر بزرگ سبک هندی) میرود. کلیم، قانونِ حاکم بر روزگار را به یک «گردباد» تشبیه میکند:
«قانونِ گردباد بود روزگار را / جز خار و خس زمانه به بالا نمیبرد»
تفسیر این بیت، تکاندهنده و ملموس است. یک گردباد واقعی وقتی وزیدن میگیرد، هرگز صخرهها، سنگهای سنگین و اشیای باارزش را تکان نمیدهد. گردباد فقط کاغذهای باطله، خاشاک، و خار و خسهای بیارزش را با خود به اوج میبرد. کلیم کاشانی و به تبع آن دکتر کاکاوند، معتقدند روزگار ما نیز دقیقاً مثل گردباد عمل میکند؛ غالباً آدمهای ناچیز، بیمایه و سبک را به بالاترین جایگاهها میرساند، در حالی که انسانهای اصیل و سنگین، در سکوت و انزوا باقی میمانند.
این نگاه داستانی و در عین حال واقعگرایانه به ادبیات، به ما یادآوری میکند که اگر امروز در حاشیه هستیم، شاید دلیلش سنگینیِ اصالت و اندیشهمان است، نه کمارزشیمان.
دلا، رَفیقِ سفر بختِ نیکخواهت بس
نسیمِ روضهٔ شیراز، پیکِ راهت بس
دگر ز منزلِ جانان سفر مَکُن درویش
که سِیرِ معنوی و کُنجِ خانقاهت بس
وگر کمین بِگُشایَد غمی ز گوشهٔ دل
حریمِ درگهِ پیرِ مغان، پناهت بس
به صَدرِ مِصْطَبه بنشین و ساغرِ مِی نوش
که این قَدَر ز جهان، کسبِ مال و جاهَت بس
زیادتی مَطَلَب، کار بر خود آسان کن
صُراحیِ مِیِ لعل و بُتی چو ماهَت بس
فلک به مَردمِ نادان دهد زِمامِ مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس
هوایِ مسکن مألوف و عهدِ یارِ قدیم
ز رهروانِ سفرکرده، عذرخواهت بس
به مِنَّتِ دگران خو مَکُن که در دو جهان
رضایِ ایزد و اِنعامِ پادشاهت بس
به هیچ وِردِ دگر نیست حاجت ای حافظ
دعایِ نیمْشب و درسِ صبحگاهت بس
حافظ غزل شمارهٔ 269
وصلت غبار غم ز دل ما نمیبرد
می صیقل است و زنگ ز مینا نمیبرد
سرگشتگی به چرخ مرا تا نیاورد
نک گردباد راه به صحرا نمیبرد
آخر ز دست شوخی طفلان گریختیم
جایی که اشک پی به سر ما نمیبرد
شهرت بهر چه یار شد آفت به او رسید
رشکی دلم به عزلت عنقا نمیبرد
زین سان که از وطن همه طبعی رمیده است
صورت عجب که رخت ز دیبا نمیبرد
ایمن نمیشود ز شبیخون گریهام
سیلاب تا پناه به دریا نمیبرد
بهر عصای راه عدم ناتوان عشق
جز آرزوی آن قد و بالا نمیبرد
مکتوب را زدرد دل از بس گران کنم
گر سیل نامهبر شود آن را نمیبرد
قانون گردباد بود روزگار را
جز خار و خس زمانه به بالا نمیبرد
هرگز کلیم آرزوی کام هم نکرد
ناموس فقر را ز تمنا نمیبرد
کلیم غزل شمارهٔ 367
شما چطور فکر میکنید؟ آیا واقعاً در دنیای امروز، «فهمیدن بیشتر» مساوی با «رنج بیشتر» است یا راهی برای عبور از این گردباد وجود دارد؟ نظرتان را برای ما بنویسید.