به گزارش سرویس سیاست ساعدنیوز به نقل از همشهری، بخشهای دیگر این مصاحبه که برای نخستینبار منتشر میشود نیز شامل خاطراتی است که آیتالله سیدمصطفی خامنهای از دوران کودکی خود و زندگی خانوادگی رهبر شهید انقلاب دارد.
ما در محیط خانواده به پدربزرگ میگفتیم «آقا» و به مادربزرگ میگفتیم «خانم». در میان فرزندان هم صرفاً پدرم و عموی بزرگ ما از دوران کودکی پسوند «آقا» داشتند، یعنی «محمدآقا» و «علیآقا». این «آقا» توی خانه جزو اسم آنها بود و یک حالت اختصاصی داشت. آن روز یادم هست که سهنفری در اتاق تابستانی پایین ناهار خورده بودیم و آقا در حال رفتن برای استراحت بودند که خطاب به مادربزرگم گفتند: خانم! از این به بعد به مصطفی بگوییم «آقامصطفی». یعنی این قرار را گذاشتند. بهنظرم این التفات ناشی از محبت و دلسوزی ایشان در آن دوره زندانها و تبعید بود که درواقع میخواستند توجه ویژهای به من بکنند.
ساعت حدود 3 نصفهشب بود و ما همه در خانه خواب بودیم، ناگهان در خانه را که روبهروی ورودی هال است میزنند. گویا آقا بیدار شده بودند و پشت در رفته بودند. نکته اینجا است که اواخر گفته شده بود ساواکیها بدون نامونشان وارد خانه میشدند و انقلابیون را میکشتند و بعد هم معلوم نمیشد که چهکسی بوده است. در خانه ما آلومینیومی با شیشههای مربعی و مشجر بود. آقا اول هم احتیاط میکنند، ولی بالاخره مقداری در را باز میکنند که یک هفتتیر از لای در داخل میآید. ایشان ابتدا بهزور در را میبندند و میگویند حکمتان یا کارتتان را نشان بدهید که معلوم بشود شما چهکسی هستید، اما آنها شیشهها را میشکنند و در را باز میکنند و وارد میشوند. بنده با همین سروصدای وقتِ ورودشان بیدار شدم. وقتی وارد شدند، همان وقت یکی از آنها با لگد، محکم به ساق پای ایشان میزند که مقداری خونِ آن روی زمین ریخته بود. بعد هم مشغولِ بههمریختنِ کتابخانه شدند. در همین اثنا، یکی از آنها آمد و بالای سر ما با سلاح یوزی ایستاد. در اینجا به برکت وجود اخوی کوچکمان ــ که سهماهه بود ــ بلاهایی از ما رفع شد. یعنی والده ما با تدابیری، به اسم درستکردن شیشه شیر برای بچه، اعلامیهها را زیر چادر پنهان و جابهجا کردند.
اتفاقاً در همان سال1360 که آقا ترور شدند، مرحوم آقا (آیتالله سیدجواد خامنهای) به تهران تشریف آوردند. آن اوایل دست ایشان بهشدت دردمند بود و درد آن با تلاش پزشکان قدری ساکت میشد. رابطه آقا بعد از آمدن به تهران نیز با پدرشان خیلی خوب بود. در دوران ریاستجمهوری، من چندبار دیدم که آقا با اینکه یک دستشان بسیار دردمند و تقریباً بهطور کامل ازکارافتاده بود، همین نوع رسیدگیها را داشتند. یکبار شخصاً پدرشان را از اتاق به ایوانی که آن ساختمان داشت آوردند، با همان یک دست برای ایشان پتو انداختند، آبدارچی چای میآورد و ایشان کنار پدرشان صمیمانه مینشستند و با اینکه مرحوم آقا (آیتالله سیدجواد خامنهای) آن زمان حدود نود سال داشتند و خیلی گرموگیرا هم نبودند، اما پدر با ایشان اُنس داشتند و گرم میگرفتند. ایشان در همان فرصت کم شاید چیزی میگفتند که مرحوم آقا لبخندی هم میزدند و شوخی میکردند. بنا بهگفته دیگران نیز اساساً مأنوسترین فرد به مرحوم پدربزرگمان، آقا بودند.
بخشی از خاطراتی که ما از دوران ریاستجمهوری داریم نیز مربوط به خاطرات صبحانه در منزل مرحوم آقا در مشهد است. آقا در دوران ریاستجمهوری، در سفر به مشهد، به اتاقی در حرم در طبقه فوقانی در انتهای رواق امام کنونی تشریف میبردند. چندبار اتفاق افتاد که آقا در این سفرها تصمیم گرفتند به دیدار والدینشان بروند. یک وانت سرپوشیده که گاهی برای حمل غذا استفاده میشد، صبح زود به آستانه میآمد و آقا با اورکت و کلاه در همان قسمت عقب وانت سوار میشدند. تیم حفاظت پیش از ما رفته بودند. آنجا با والدینشان صبحانه میخوردند و آقا با همان حالت صمیمانه و خندهرویی با پدر و مادرشان گرم میگرفتند و مثلاً بعد از یک ساعت برمیگشتیم.
خاطره دیگری هم از نوع رابطه آقا و مرحوم پدربزرگمان در ذهنم هست. اصل ماجرا این است که یکبار آقا به منزل پدرشان میروند. آقا بهاحترام خم میشوند و پای پدرشان را میبوسند. بعد، مرحوم آقا برای ایشان نقل میکنند که من حضرت امیر (علیهالسلام) را در خواب دیدم و به ایشان گفتم که اجازه میدهید پای شما را ببوسم، ایشان اجازه دادند و من هم پایشان را بوسیدم.
آقا اوایل بعد از وفات مرحوم پدرشان و شاید بعد از وفات مادر ــ که 3 سال و یکماه بعد فوت میکنند ــ میگفتند من هر روز برای پدر و مادرم 2 رکعت نماز میخوانم. یک دورهای هم آقا قبل از نماز ظهر و عصر، یک شبانهروز برای مادرشان نماز میخواندند. البته از نظر فقهی، ایشان ولد اکبر نیستند و وظیفهشان نیست. بهمناسبت، خوب است این را هم بگویم که نظر آقا درباره نماز قضای پدر این است که این حکم علاوه بر پدر، برای مادر نیز هست.
آقا رفتارهایی داشتند که ریشه در نجابت و بزرگمنشی و صفای باطن ایشان داشت. گاهی برخی افراد برخوردهای بسیار بدی با آقا داشتند، اما ایشان طلب مغفرت حتی برای آنها را فراموش نمیکردند. یکبار فردی در خدمت ایشان با تندی گفت خدا لعنت کند فلانی را! منظور هم کسی بود که خیلی بدی کرده بود و بهاصطلاح شمشیر را نه که از رو بسته بود، از غلاف هم درآورده و حمله هم کرده بود و ضربه هم زده بود و این ضربه هم اصابت کرده بود که آقا درباره کار اینها در جلسهای عمومی در همین حسینیه به مردم گفتند که خدا خودش این مسئله را حل کرد و مانند مرحوم امام که آزادی خرمشهر را مستقیماً به خدا نسبت دادند، حضرت آقا هم حل این ماجرا را مستقیماً به خدا نسبت دادند. آقا به ایشان گفتند من تابهحال اینگونه افراد را نه لعنت کردهام، نه مرگشان را از خدا خواستهام. این موضوع بهنظر من عجیب بود و نشان میداد که انسان باید یک سرمایه درونی داشته باشد تا به اتکای آن، اینطور حلم و سعه صدر به خرج دهد. این نکته نیز میتواند ریشه درخصوصیات مرحوم پدرشان داشته باشد.
قبل از انقلاب، در اتاق شخصی پدرم یک کمد بود که در آن کیسههای پارچهای وجوهات قرار داشت، چون ایشان نماینده امام بودند و اینها را برای امام میفرستادند. مقداری از این وجوهات را ایشان اجازه تصرف داشتند و از آن مقدار قابل تصرف، خودشان مبلغی را بهعنوان حقوق تعیین کرده بودند. ما در خانه 3 فرزند بودیم و رفتوآمدهای زیادی به منزل ما میشد، به قدری که آقا به مادر ما گفته بودند شما هر روز به اندازه یک نفر غذا اضافه درست کنید؛ زیرا هر لحظه ممکن بود یک نفر در بزند و بیاید، و این در آن زمان برای ما کاملاً طبیعی بود. بااینحال، وقتی آن مقدار پول تمام میشد، از وجوهاتی که برای ایشان شرعاً حلال بود و لازم هم بود، برنمیداشتند. این بیپولی به حدی بود که یادم میآید یک شب ایشان با جمعی در منزل یکی از دوستان جلسه داشتند که چون منزل نیمهتمام و ساختهنشده بود، هنوز فرش نداشت و همگی سرپا ایستاده بودند. آنجا یکی از آقایان به آقا گفت شما صد تومان از من طلب دارید. بهنظرم اینقدر آقا پول نداشتند که فوراً به ایشان گفتند صد تومان را بدهید و ایشان هم داد.
بعد از انقلاب نیز روال همین بود. در زمان تبلیغات انتخابات ریاستجمهوری سال1364، یکی از دوستان ایشان مبلغ هشتصدهزار تومان برای کمک به تبلیغات به ایشان داد. ایشان این پول را قبول کردند، اما همه آن را برای هزینههای مربوط به محل سکونت و ساختمانهای دولتی به امام (رحمهالله علیه) دادند. با اینکه هزینه زندگی و خوردوخوراک ما مشابه مردم از کوپن بود، اما فقط به جهت سکونت در آن منزل، این وجه را به امام دادند که امام هم ابتدا گفته بودند لازم نیست، اما با اصرار ایشان قبول کرده بودند. ایشان این حالت را داشتند که مراقب بیتالمال باشند تا موردی بر ذمه ایشان نباشد.
عاشق کتاب
آقا و برادر بزرگترشان در محیطی بزرگ شدند که فقر و نداری را چشیده بودند، البته با حفظ عزت؛ یعنی پدر ایشان اینطور نبود که بخواهد بهخاطر فقر، پیش این و آن برود و چنین کارهایی بکند. در خاطرات پدرم هست که گفتهاند مادرشان چگونه از قبای کهنه مرحوم آقا برای بچهها لباس تهیه میکردند. یک خصوصیت مشترک پدرم با پدرشان اهتمام به مطالعه بود. پدربزرگ ما بسیار اهل مطالعه بودند و حتی در سفرهای تهران نیز آقا یا اخوی آقا برای ایشان کتاب میآوردند. در طول این سالها واقعاً ایشان به اندازه یک کتابخانه بزرگ، کتاب خواندهاند و فقط تعداد بسیار اندکی از آنها به جهت حاشیهنویسی و تقریظها معلوم میشود. کمغذایی و کمخوراکی نیز ویژگی مشترک دیگر ایشان است.
بزرگمنش بودند
«نجابت» یا «بزرگمنشی» پدربزرگم بهویژه در عالم سیاست در وجود پدر بروز کرده بود. بنده نشنیدم که ایشان هیچگاه بهدنبال استفاده از اجتهاد و خلاصه جایگاه خود باشند و حتی درباره اسم کوچه خامنهای نیز که در زمان حیاتشان انجام شد، ظاهراً اعتراض کردند. حتی در مسائل خیلی سادهتر هم مراقب بودند؛ مثلاً شنیدم نانوای محل که اسمش محمدآقا بود، وقتی پدربزرگم میرفتند نان بگیرند، به احترام اینکه مرحوم آقا عالم و سید بودند، میخواسته زودتر از نوبت به ایشان نان بدهد، ولی مرحوم آقا قبول نمیکردند. در همین باره خاطرهای یادم آمد که مربوط به همین خصوصیات ایشان است. یکبار در دوران نوجوانی، من با ایشان در همان اتاق خودشان در طبقه بالا نشسته بودیم. من گفتم «آقا! شما آیتالله هستید؟» ایشان با تواضع خاصی جوابی دادند و منظورشان این بود که این القاب و عناوین مهم نیست.