به گزارش سرویس هنر و رسانه پایگاه خبری تحلیلی ساعدنیوز،بهرام افشاری در این اجرا با لحنی صادقانه از روزهای سخت بیپولیاش میگوید. او توضیح میدهد که در دورانی چنان تحت فشار مالی بوده که حتی غرورش اجازه نمیداده از کسی قرض بگیرد. او تعریف میکند که در آن زمان شنیده بود برای اهدای خون مبلغی پرداخت میشود و به همین دلیل تصمیم میگیرد برای تأمین مخارجش، به مرکز انتقال خون برود.
افشاری میگوید در حالی که سوزن در رگش بود، ناخودآگاه شروع به حساب و کتاب کرد و با دیدن کیسه خون، به این فکر افتاد که این مبلغ در برابر خونی که از دست میدهد چقدر ناچیز است. این تضاد بین نیاز مالی شدید و ارزش جان انسان، بنمایه طنز تلخ این بخش از صحبتهای اوست.
در بخش پایانی، او تعریف میکند که در یک لحظه از شدت ناراحتی و برای اعتراض به این معامله نابرابر، دستش را عقب میکشد. او با تعجب از مسئول آنجا میپرسد که مگر از یک آدم چند بار میتوان خون گرفت تا به مبلغ ناچیزی برسد؟. پاسخ مسئول که میگوید «شش بار»، باعث میشود افشاری با نگاهی آمیخته به حسرت و خنده به وضعیت دشوار آن روزهایش پایان دهد و این خاطره را به عنوان نمادی از سختیهای مسیر موفقیتش بازگو کند.