به گزارش سرویس هنر و رسانه ساعدنیوز، «هزار و یک شب» سریالی با ترکیبی از مشهورترین بازیگران سینما، همکاری مشترک ایران و ترکیه، تبلیغات گسترده، وعده اقتباس از یک متن عمومی و بسیار محبوب در تاریخ ایران و مهمتر از همه، نام کارگردانی که نزد افکار عمومی با تسلط ویژهاش بر ذائقه مخاطب ایرانی به یاد آورده میشود.همین مختصات کافی بود تا انتظارها از «هزار و یک شب» به شکل بیسابقهای بالا برود. مخاطب تصور میکرد قرار است با اثری مواجه شود که هم در فرم و هم در محتوا، گامی تازه در مسیر سریالسازی شبکه خانگی باشد؛ محصولی که بتواند ادبیات کلاسیک را با درام معاصر پیوند بزند و جهانی متفاوت خلق کند. اما آنچه در نهایت روی خروجی پلتفرم فیلیمو قرار گرفت، فاصلهای معنادار با این تصویر ذهنی داشت. «هزار و یک شب» نتوانست به اثری جریانساز تبدیل شود و متحمل شکستی شد که حالا میتوان آن را یکی از مهمترین ناکامیهای چند سال اخیر شبکه نمایش خانگی لقب داد.
تابلوی ورود ممنوع برای ادبیات شرقیبزرگترین پرسش درباره «هزار و یک شب» شاید این باشد که چگونه پروژهای با حضور مصطفی کیایی و نغمه ثمینی در مقام نویسنده، در نهایت به چنین فیلمنامه سست و کمرمقی رسیده است. کیایی در تمام سالهای فعالیتش نشان داده بود که ذائقه مخاطب ایرانی را به خوبی میشناسد و در خلق درامهای عامهپسند مهارت دارد. در کنار او، نغمه ثمینی به عنوان یکی از چهرههای دانشگاهی و حرفهای حوزه نمایشنامهنویسی، سابقهای طولانی در ادبیات نمایشی دارد. کنار هم قرار گرفتن این دو نام، انتظار خلق متنی چندلایه و خلاقانه را ایجاد کرد؛ اما خروجی کار شباهتی به یک اقتباس تمیز از یک متن شرقی کهن و پرهوادار نداشت.سریال «هزار و یک شب»، در عمل، صرفا بهرهبرداری فانتزی و ظاهری از قصههای هزار و یک شب است و هرگز موفق نمیشود ادبیات را وارد فیلمنامه کند. مخاطب هنگام تماشای سریال، عملا با یک ملودرام معمولی با زبانی تلویزیونی مواجه است که صرفا ارجاعاتی پراکنده به یک متن کهن دارد. از روح ادبیات حاکم بر قصههای شهرزاد، از آن صلابت در روایت، از آن گیرایی افسانهپردازانه و از آن کیفیت مسحورکننده قصهگویی، تقریبا هیچ نشانی در سریال مصطفی کیایی دیده نمیشود.این در حالی است که دقیقا همین ویژگیها میتوانست وجه ممتاز و برگ برنده اثر باشد. «هزار و یک شب» ظرفیت آن را داشت که میان جهان اسطوره و زندگی امروز پلی خلاقانه بزند، اما سریال ترجیح داد در سطح باقی بماند و به جای بازآفرینی ادبی، تنها از نشانهها، اسامی و پوسته ظاهری یک خردهفرهنگ ادبی استفاده کند. در نتیجه، با اثری مواجهیم که بیشتر شبیه یک ملودرام روزمره است تا اقتباسی الهامگرفته از یکی از مهمترین گنجینههای روایی تاریخ این سرزمین.
ریتم کند و خردهداستانهای بیاثرهمین فقدان هویت روایی، به شکل مستقیم روی ریتم سریال هم تأثیر منفی گذاشته است. «هزار و یک شب» تا حوالی قسمت پانزدهم، عملا چیزی فراتر از یک ملودرام آبکی و نوجوانپسند ارائه نداد و صرفا سریالی بود که نه تعلیق جدی داشت، نه شخصیتپردازی عمیق و نه حتی نشانهای از یک گام رو به جلو در قصهگویی. در ده – دوازده قسمت نخست، مخاطبان «هزار و یک شب» با الگوی تکراری پیرمردی متمول که، به واسطه طلبش از پدر دختر جوان، او را به عقد خود درمیآورد، مواجهاند؛ پیرنگی که بارها در شبکه خانگی به شکلهای مختلف تکرار شده و جذابیتش را برای مخاطب از دست داده است. علاوه بر این، تقریبا همه شخصیتهای این مجموعه، از جوان و پیر و مرد و زن، یک نارسایی عشقی دارند و نویسنده هم قسم خورده که همه آنها را با مخاطب درمیان بگذارد. این تعداد خردهداستان عاطفی متن سریال را دچار تشتت کرده و فرم کلی اثر را تحتالشعاع قرار داده است.تعداد زیاد پرسوناژهایی که به شکلی نامنسجم به روایت وارد و از آن خارج میشوند، تمرکز را از سریال سلب کرده و اجازه نمیدهد که شخصیتها عمق پیدا کنند. در کمال تعجب، سمیر تجنگی (با بازی پرویز پرستویی)، به مدت چند قسمت، تقریبا از سریال حذف میشود و صحنه را برای بازیگرانی که بود و نبودشان چندان تفاوت معناداری در کلیت اثر پدید نمیآورد، خالی میکند.
قصههای تطبیقیافتهای که قرار است روح اصلی سریال را شکل دهند، بسیار دیر وارد روایت شدند و زمانی هم که کارشان را، در قالب داستانهای نیلوفر برای ملک، آغاز کردند، به کمدی ناخواسته تبدیل شدند. ایده اصلی «هزار و یک شب» قرار بود این باشد که هر قصه از مجموعه قصههای شهرزاد، با سرگذشت یکی از دخترانی تطبیق پیدا کند که در مرحلهای از زندگی خود به بنبست رسیدهاند؛ اغلب زنانی که یک تجربه عاطفی تلخ را پشت سر گذاشتهاند و به مرز فروپاشی یا خودکشی رسیدهاند. اما این تطبیق، در خامترین و نچسبترین شکل ممکن انجام میشود؛ گویی فقط اسامی تغییر کرده، عناصر کهن با موقعیتهای امروزی جایگزی شده و در نهایت یک بازسازی سمبلیک از قصههای شهرزاد پیش چشم مخاطب قرار گرفته است.فیلمنامه «هزار و یک شب»، به جای آنکه جوهره داستانهای شهرزاد را استخراج و بازآفرینی کند یا به عبارت دقیق کلمه آنها را منبع اقتباس قرار دهد، صرفا تلاش میکند عناصر زندگی مدرن را به صورت مکانیکی داخل قالب و الگوی قصههای کلاسیک شهرزاد بریزد؛ بدون خلاقیت، بدون بازتفسیر و بدون کوچکترین کشفی در حوزه درام. حاصل کار، مجموعهای از خردهداستانهای بیاثر و بعضا کودکانه است که حتی اگر در قالب یک سریال آنتولوژیک تلویزیونی هم پخش میشدند، بعید بود بتوانند مخاطب را با خود همراه کنند.مشکل اصلی اینجاست که سریال هرگز موفق نمیشود میان جهان معاصر و جهان افسانهای تعادل ایجاد کند. نه قصههای مدرن به اندازه کافی واقعی و ملموساند و نه ارجاعات سریال به قصههای هزار و یک شب کیفیتی شاعرانه یا استعاری پیدا میکنند. بدین ترتیب، همه چیز در حد یک بازی روایی باقی میماند و خبری از فرم نیست.
بحران اقتباسشکست «هزار و یک شب» را باید در بستری بزرگتر هم دید؛ بحرانی قدیمی به نام «ناتوانی در اقتباس». واقعیت این است که سینما، تلویزیون و شبکه نمایش خانگی ایران در سالهای اخیر به ندرت توانستهاند اقتباس یا الهامگیری قدرتمندی از متون ادبی ایرانی ارائه دهند. از معدود اقتباسهای موفق سالهای اخیر میتوان به فصل اول «زخم کاری» (با اقتباس از کتاب «بیست زخم کاری» و البته الهام از نمایشنامه جاودانه ویلیام شکسپیر) اشاره کرد. در سالهای دورتر اما، سینما و حتی تلویزیون ایران پر از اقتباسهای شاخص بود که مرورشان از این مجال خارج است؛ آثاری مثل «شبهای روشن»، «اینجا بدون من»، «گاو»، «قصههای مجید»، «درخت گلابی»، «تردید»، «مهمان مامان» و... . اقتباس، صرفا انتقال یک داستان از کتاب به تصویر متحرک نیست، بلکه فرآیندی پیچیده، زمانبر و تخصصی است که قواعد خاص خودش را دارد و آموزش، پژوهش و بازآفرینی خلاقانه میطلبد. بدبختانه، ما در حالی در این حوزه با ضعف جدی مواجهیم که تاریخ و ادبیات ایران سرشار از منابع اقتباسی عظیم و جهانی است؛ آثاری که بسیاری از آنها در سراسر جهان خوانده میشوند و ظرفیت تبدیل شدن به درامهای بزرگ را دارند. با این حال، مشکل اصلی در تبدیل این منابع به روایت تصویری است. اغلب آثار ایرانی یا به دام وفاداری سطحی به منبع میافتند یا تنها از پوسته آثار ادبی استفاده میکنند. «هزار و یک شب» هم، دقیقا گرفتار همین مسئله شده است. این سریال، نه جسارت بازآفرینی دارد و نه توان وفاداری خلاقانه به منبع را. در نتیجه، متن ادبی تنها به ابزاری تزئینی تبدیل شده؛ چیزی برای نامگذاری و فضاسازی، نه به مثابه عنصری زنده و جاری در تار و پود روایت.
محصول مشترکدر مورد «هزار و یک شب»، اساسا موضوع مشترک بودن پروژه میان ایران و ترکیه، خود به یکی از ابهامهای اصلی تبدیل شده است. تقریبا تمام این روایت میتوانست به سادگی در ایران اتفاق بیفتد و هیچ ضرورتی برای انتقال بخش عمدهای از قصه به ترکیه وجود نداشت.مشخص نیست استفاده از بازیگران ترک، جز ایجاد جذابیت ظاهری و نمایش زنان بدون حجاب، چه کارکرد دراماتیکی برای اثر داشته است. حتی ماجرای فرار نیلوفر نیز میتوانست به راحتی در یک شهرستان یا روستای دورافتاده در ایران رخ دهد. از سوی دیگر، جهان فانتزی ملک و زمان اساسا امری غیرمکانمند است و برای خلق آن، نیازی به همکاری تولیدی با کشور دیگری وجود نداشت. همین مسئله باعث میشود بخش مهمی از تولید، بیشتر شبیه یک تصمیم ویترینی و تبلیغاتی به نظر برسد تا ضرورتی هنری.لشکر صورتکهای آشنا«هزار و یک شب» یکی از پرستارهترین ترکیبهای بازیگری سالهای اخیر را در اختیار دارد؛ ترکیبی که جمع کردن آن از عهده کمتر تهیهکنندهای برمیآید. حضور این تعداد از بازیگران شناختهشده، روی کاغذ میتوانست به خلق یک محصول تاریخساز منجر شود؛ اما سریال در استفاده از این ظرفیت عظیم نیز ناکام مانده است.
به استثنای پرویز پرستویی که با اتکا به تجربه و تسلط کمنظیرش بر فنون بازیگری، تلاش زیادی برای نجات اثر انجام میدهد، دیگر ستارهها عمدتا کارکردی تزئینی دارند. هدیه تهرانی که در کارنامهاش به ندرت میتوان بازی ضعیف و حتی متوسطی پیدا کرد، در «هزار و یک شب» اجرایی تخت، کمرمق و بدون پیچیدگی ارائه میدهد که در آخرین سکانسهای حضورش در این اثر، رنگ و بوی آماتور به خود میگیرد؛ اجرایی که بیشتر از آنکه حاصل ضعف بازیگر باشد، محصول شخصیتپردازی ناقص و هدایت نادرست کارگردان است.حتی بازیگران فنی و توانمندی مانند بانیپال شومون و حبیب رضایی نیز در حد تیپهایی دمدستی باقی ماندهاند و فرصت چندانی برای اثرگذاری پیدا نمیکنند. حضور کوتاه و کماهمیت آنها باعث میشود نتوانند تغییری معنادار در کلیت مجموعه ایجاد کنند. نقش اول سریال هم به بازیگر ناشناختهای به نام مینو آذرمگین سپرده شده که از سایر نابازیگران «هزار و یک شب» پختهتر عمل میکند، اما استعداد ویژهای در بالفعل کردن ظرفیتهای این نقش از خود بروز نمیدهد.