به گزارش سرویس جامعه ساعدنیوز به نقل از ایرنا، در روز طبیعت و این آیین باستانی ایرانی کنار خانواده شهدای جنگ اخیر آمدم، جنگی که به ما تحمیل شد و خاک پذیرای عزیزان بیگناهی شد که رفتنشان داغی ماندگار بر دلها گذاشت؛ عزیزانی که نبودشان، سکوت قطعه 42 را پر از روایت ناتمام و اشک فروخورده کرده است.
در مسیر بهشت زهرا و زیر بمباران و جنگ، زندگی جریان دارد، مردم طبق روال هر سال آمدهاند سیزده را به در کنند. کنار اتوبان آزادگان، چادرهای خود را برپا کرده اند و بساط سیزده به در به راه است و آن سوی جاده گل فروش ها مشغول فروش گل. گویا آدمها معلق ماندهاند میان خنده و گریه، میان سبزه و سنگ، میان زندگی جاری و مرگی که هنوز تازه است. در این افکار بودم که به بهشت زهرا رسیدم و قطعه 42.
کنار قطعه 42 غرفهای برای مشاوره کودکان و خانوادهها نیز راهاندازی شده است؛ جایی که مشاوران تلاش میکنند در این فضای آکنده از اندوه، با خانوادهها و بهویژه کودکانی که با مفهوم فقدان روبهرو شدهاند، گفتوگو و اندکی از بار سنگین این داغ را سبکتر کنند.
قطعه 42 آرام نیست، شلوغ است، مملو از جمعیتی از هر جنس و اعتقاد و باور. انگار این قطعه خود می دانسته امروز قرار است مقصد دل های بی قراری باشد از جنس مادر، پدر و فرزند و جایی دیگر تنها بازمانده از یک خانواده مانند پدر بزرگ یا مادر بزرگ! نسیم بهاری از لابهلای پرچمها رد می شود و صدای فاتحه خوانی در هوا می پیچد؛ هر قدمی که روی زمین قطعه 42 برداشته می شود، یادآوری می کند که اینجا تنها یک گورستان نیست؛ نمادی است از جنایتی که هرگز از حافظه مردم پاک نخواهد شد. عکس های روی مزارها با نگاه معصوم و گاه تبسم و لبخند، گویا با همگان صحبت می کند، جوانهایی که چند روز پیش هنوز نفس می کشیدند و حالا به آرامش ابدی رسیدهاند همان هایی که در 13 بدر 1404 شاد بودند کنار عزیزانشان و هرگز گمان نمی کردند 13 امسال را کنار خانواده بدر نکنند.
در این قطعه از بهشت زهرا ایستاده ام سرگردان و ذهنم آشفته از انبوه روایت هایی که می بینم و باید بنویسم. از زن میانسال آرامی که از بین سنگ مزارها می گذشت و سبزه ای کوچک در دست داشت و زیر لب نام شهیدی را زمزمه می کرد که حتی نمیشناختش. پشت سر او پیرمردی بر عصایش تکیه زد و دقایقی طولانی به عکس جوانی خیره شد که همین فروردین آسمانی شده بود. در این میان آدم هایی می آمدند و بر سر مزارها می نشستند و فاتحه ای می دادند و می رفتند، معلوم بود هیچ نسبتی با این شهدا ندارند اما انگار دلشان در همین قطعه جا مانده بود.
قطعه 42 روایت زنده ای است از بهاری که با داغ آغاز شده، اما با حضور مردم، رنگی از همدلی گرفته است. بهاری که این افراد برایش به طبیعت نرفتند چون طبیعت واقعی همان جا میان سنگ ها و اشک ها سبز شده بود. ازدحام جمعیت در میان سنگ مزارها جاری بود، زنانی با سبزه های پیچیده، مردانی با دل های گرفته و کودکانی که کنار مزارها بی خبر از همه جا مشغول بازی بودند.
در میان مزارها چشمم به مزار دایی و خواهرزاده ای میافتد به نام محمد مسعودی و فائزه زینالی. لبخندشان در عکس دوتاییشان بالای مزار خودنمایی می کند. یکی از بستگان بر سر مزار نشسته و با صدایی آرام می گوید آنها در مجتمع بینراهی قزوین به شهادت رسیدهاند. روایتی کوتاه که میان سکوت قطعه، داغ این فقدان را پررنگتر می کد.
در میان مزارها و انبوه جمعیت در حالی که مات و مبهوت صبوری خانواده های مذهبی بودم، صدای خانمی من را به خود آورد. به دخترم گفت؛ عزیز دلم می خوای خمیربازی کنی؟ بری با بچه های هم سن و سالت بازی کنی، دخترم که تمایلی نداشت با نگاهش به من گفت نه. خانمی که گویا کار فرهنگی می کرد گفت: برای اینکه اندوه کودکان از جنگ کاهش یابد و فضای غمزده بهشت زهرا ناراحتی آن ها را چند برابر نکند، برنامه هایی مثل خمیر بازی و نقاشی و سایر بازهای شاد برایشان تدارک دیده ایم. راست می گفت، برخی کودکان شاهد صحنه های دلخراش جنگ بوده اند، آنهایی که صدای مهیب انفجار و ویرانی خانه و غم از دست دادن عزیزانشان را بر شانه کوچکشان تحمل کرده اند. کودکانی که باید کودکی می کردند، نه اینکه نظاره گر ویرانی و مرگ باشند.

بر سر مزاری آرام می گیرم که عمه شهید محمدمهدی وصالی، نوجوان 17 ساله کنار آن نشسته است. عمهای که برای او حکم مادر را داشت. میگوید محمدمهدی 26 اسفند در ایست و بازرسی میدان انقلاب، هنگام تغییر شیفت حدود ساعت 5 و ربع شهید شد، تنها کسی که در آن حادثه جان باخت. از علاقه شهید به امام حسین(ع) می گوید، اینکه مدام نام او را صدا میزد و حتی تصمیم داشت برای هیئت یک باند بلندگو بخرد. عمه بارها تکرار میکند که خیلی پسر خوبی بود و میان اشکها زیر لب میگوید: عمه قربونت برم… قربون اسمت محمدمهدی… بیا بغلم عزیز دلم… دلم برات تنگ شده.

در جایی دیگر، زن جوانی کنار مزار همسرش «علی اصغر احمدی» نشسته است؛ مادری با سه فرزند 12 ساله، 9 ساله و دو سال و نیمه. می گوید همسرش هنگام نماز ظهر در یکی از پادگان ها بر اثر انفجاری دو مرحلهای به شهادت رسید. در انفجار اول دستش را از دست داد و در انفجار دوم، ترکش به گردنش اصابت کرد. با این حال گفته بود چیزی نیست، بروید به مجروحان بدتر برسید. کودکانش کنار مزار برای پدر نقاشی کشیده اند. دختر 12 ساله نوشته است: سلام باباجون من تو را خیلی دوست دارم. من راهت را ادامه خواهم داد. روی کاغذ دیگری که به نظر میرسد فرزند 9 ساله نوشته با رنگهای سبز و نارنجی رنگ آمیزی شده و پرچم ایران در پایین نوشته ها نقاشی شده، سلام باباجون، من تو را از هرچه فکر کنی بیشتر دوست دارم. من از شهادتت اصلاً ناراحت نیستم؛ باباجون حتماً در آغوش امام حسین و امام علی هستی. کنار نوشته هم قلبی کوچک کشیده شده است، کودکانه و معصوم...

امیدم، دلتنگم
مشغول راه رفتن میان قبرها هستم که ناگهان صدای فریاد مادری من را به خود می آورد، مادری بیقرار کنار مزار پسر شهیدش امید قنبری فیروز نشسته است؛ پسری با چهره ای مهربان و خندان در عکس. مادر با صدایی لرزان و گریه هایی بی پایان می گوید: مادر فدای قد بلندت بشم… دلم برات تنگ شده. یادته می گفتی بیا دست و پاتو ببوسم؟ حالا بیا، خودت بیا دست و پامو ببوس، طاقت ندارم پسرم…دلم تنگ است.
کنارش، دختری جوان که گویا خواهر شهید است، زانو زده و آرام می گوید: شما الگوی زنان جوان هستید، صبور باشید و برای همه ما دعا کنید، می دانم دلتان پر است و دلتنگید، اما خدا به شما صبر میدهد. مادر لحظهای آرام میگیرد، سکوت میکند، اما دوباره اشک ها بر گونه اش میغلتند و دلتنگی های مادرانه اش جان می گیرد از کنارش می گذرم در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده و می دانم درونش غوغاست.
از کنار مزارها که می گذرم، ناگهان چشمم به عکس دختری نوجوان می افتد؛ زیبا، با لبخندی مهربان، شبیه فرشته ای آرام به نام مهسا اکبری که 8 فروردین، در روز تولدش به شهادت رسید. مردی که کنار مزار نشسته، می گوید: دختردایی ام است؛ همان روزی که خیابان 13 آبان شهر ری را زدند، به شهادت رسید. میگوید مادرش جراحت جدی ندیده، اما پای خواهرش آسیب دیده، جراحی شده و هنوز روی ویلچر است. پدر هم مجروح شده؛ یک بار جراحی کرده و 20 بخیه خورده اما به دلیل لختگی خون باید دوباره عمل شود. جسم مهسا کاملا سالم بود.
مرد می گوید خانواده اش در راهاند. کمی بعد می رسند؛ خواهر روی ویلچر است و خیره به عکس خواهر شهیدش نگاه می کند. مادر آرام و صبور، اما با دلی آکنده از اندوه، آرامآرام گل ها را روی مزار می چیند؛ انگار موهای دخترش را می بافد. پدر دستش را روی عکس می کشد و شانه های مردانه اش می لرزد و بی صدا گریه می کند.

با خودم فکر می کنم این خانواده چه بر سرشان آمده؛ خانه شان را از دست داده اند، دخترشان شهید شده و حالا در خانه اقوام زندگی می کنند و آن خواهر که روی ویلچر نشسته وقتی به عکس خواهرش خیره میشود، در دلش چه میگذرد؟ چه بر آن ها گذشت؟ حتی ثانیه و دقایق آن قابل تصور نیست.
یکی از بستگان دخترک می گوید: گویا به او الهام شده بود که می خواهد شهید شود چند روز قبل به مادر گفته بود مامان این عکسم (همان عکسی که سر مزارش گذاشته اند) قدیمی است. یک عکس جدید بینداز که اگر شهید شدم عکس جدیدم را بر مزارم بگذارید! می گویند این دختر معصوم و بی گناه قبل از شهادت به دیدار رهبر رفته و عاشق رهبر بود وحال خودش نیز به شهادت رسید.
خانمی از کنار مزارش می گذرد، لحظه ای به عکس دختر نگاه می کند و آهی می کشد: چه فرشته زیبایی!… و آرام دور میشود. دقایقی بعد زن دیگری می آید، مقابل عکس می ایستد و با حسرت می گوید: چه حیف… این کودک چه گناهی داشته؟ و در سکوت از کنار مزار عبور میکند.
سیزده بدر امسال و گذر طولانی میان مزارها، برایم شبیه راه رفتن در مرزی باریک بود، مرز میان زندگی و مرگ، میان سبزه هایی که در دشت گره می خورد و اشک هایی که بر سنگ مزار میریخت. هر مزار، روایتی دارد، مادرانی که جهانشان با یک نام صدا زدن فروریخته، کودکانی که جای بوسه های پدر را با نقاشی های رنگی پر می کنند، پدرانی که پشت شانه های لرزانشان کوهی از دلتنگی پنهان است و خانواده هایی که با تمام زخم ها و سوختگی ها، هنوز ایستادهاند. در این میان، آدم هایی هم می آمدند بی آن که نسبتی داشته باشند، فقط می ایستادند نفسی عمیق می کشیدند و با دیدن چهره های معصوم و خندان رفته ها، زیر لب می گفتند: چه فرشته هایی… چه حیف…
قطعه 42 در آن روز نه فقط آرامستانی غمگین، بلکه صحنه ای بود از مقاومت بیصدا. در میان زخمها و گلهایی که روی مزارها چیده میشد و دستهایی که عکسها را نوازش میکرد، چیزی روشن بود اینکه زندگی هنوز جریان دارد امید هنوز زنده است و قصه این آدم ها هرچند تلخ و پرفراق، به حماسه ای از عشق، صبر و ماندگاری تبدیل شده است.