به گزارش سرویس دانشگاه پایگاه خبری ساعدنیوز، وقتی کسی دنداندرد شدید میگیره، مستقیم میره پیش دندانپزشک؛ حتی اگر گرون باشه، حتی اگر ترس داشته باشه، چون درد جسمی رو «جدی» میدونن و میدونن که متخصص وجود داره. اما وقتی اضطراب، افسردگی، مشکلات رابطهای یا بحرانهای روانی پیش میاد، مسیر خیلی طولانیتر و پرپیچوخمتر میشه: اول دعانویس (که با یک ذکر و تعویذ قول حل همهچیز رو میده)، بعد کلاس مدیتیشن و چاکرا درمانی و سابلیمینال و دورههای موفقیت زرد، بعد مشاوره از عمهخانم، همسایه باهوش، دوست صمیمی که همهچیز رو بلده، فالگیر، اینفلوئنسر اینستاگرامی و حتی گاهی طب سنتی یا عرفانهای نوظهور. وقتی همه اینها جواب نداد و مشکل عمیقتر شد و زندگی تقریباً از هم پاشید، تازه میگن «فکر کنم واقعاً مشکل دارم، شاید برم پیش روانشناس».
این تأخیر چند لایهای هم هزینه روانی و زمانی و مالی خیلی بیشتری داره؛ چون مشکل در مراحل اولیه سادهتر قابل مدیریت بود، اما وقتی به مرحله «لا علاج شدن» میرسه، درمان طولانیتر، سختتر و گاهی پرهزینهتر میشه. طنز ماجرا اینجاست که جامعه برای جسمش «فوری» و «حرفهای» اقدام میکنه، اما برای روانش انگار اول باید همه راههای غیرحرفهای و خرافی و عامیانه رو امتحان کنه تا بالاخره قانع بشه که «حرف زدن با متخصص» هم یک درمان واقعی و لازم است. روانشناسها اغلب با مراجعانی روبهرو میشن که خسته، ناامید و گاهی شکاک هستن چون قبلاً بارها «امید واهی» شنیدن و حالا میگن «دیگه از همه چیز ناامیدم، ببین تو چی میتونی بکنی!». این چرخه هم خندهداره، هم غمانگیز؛ چون نشون میده هنوز فاصله زیادی تا پذیرش رواندرمانی بهعنوان یک گزینه اول و معتبر وجود داره.