به گزارش سرویس روانشناسی ساعدنیوز، وقتی یونگ از «درک حقیقت درباره مادر» سخن میگوید، منظورش صرفاً رفتارها یا ویژگیهای اخلاقیِ زنی که ما را به دنیا آورده نیست. او به یک مفهوم دوگانه اشاره دارد: مادر شخصی و کهنالگوی مادر. حقیقتِ بزرگی که باید درک شود این است که بسیاری از ترسها، ناتوانیها و حتی تمایلات ما، ریشه در تصویری دارد که از مادر در ناخودآگاه ما نقش بسته است. این تصویر میتواند مانند «مادر مهربان» پناهگاه باشد یا مانند «مادر بلعنده» مانع از استقلال و بلوغ ما شود. تا زمانی که این تفکیک صورت نگیرد، فرد در جستجوی تأیید یا در حال فرار از تنبیه مادرِ درونیاش باقی میماند.
درمان از دیدگاه یونگ، فرآیند فردیت (Individuation) است؛ یعنی تبدیل شدن به همان کسی که واقعاً هستیم. اما سد بزرگ در این راه، وابستگی ناخودآگاه به مراقبت یا سیطرهی مادر است. یونگ بر این باور بود که اگر فرد حقیقتِ «تأثیر ویرانگر یا حمایتگرِ بیش از حد» مادر را درک نکند، در تمام روابط زندگیاش به دنبال بازسازی آن رابطه اولیه خواهد بود. در واقع، درمان زمانی آغاز میشود که ما بفهمیم بخش بزرگی از شخصیت فعلی ما، نه انتخاب خودمان، بلکه واکنشی به حضور یا غیبت مادر بوده است.
درک این حقیقت تلخ است، زیرا مستلزم پذیرش این واقعیت است که مادر ما موجودی کامل و بینقص نبوده و ما نیز قربانی یا مدیونِ همیشگی او نیستیم. این «بصیرت»، فرد را از دایرهی تکرار خارج میکند. یونگ تأکید میکند که بدون این آگاهی، فرد در "ناخودآگاهیِ جمعی" غرق میماند و هرگز نمیتواند سکان زندگیاش را به دست بگیرد. شفای واقعی در گروِ پذیرش واقعیتِ مادر (با تمام نقاط تاریک و روشن) و سپس جدا شدن از اوست تا جا برای تولدِ "منِ حقیقی" باز شود.