احساس و درک و تاملی بر مبانی علوم اجتماعی

  شنبه، 29 شهریور 1399   کد خبر 102149
دکتر سید جواد میری : احساس و درک و تاملی بر مبانی علوم اجتماعی
دکتر سید جواد میری یکی از تئوری پردازان اجتماعی معاصر در ایران است که بر مفهوم "تخیل جامعه شناختی بدیل" برای نقد نگاه یوروسنتریک به امر اجتماعی تأکید دارد. او معتقد است که گفتمان های بدیل جامعه شناختی ممکن است و ما میتوانیم با ابتنای به مآثر فرهنگی خود گفتمان های جامعه شناختی بدیل را طرح ریزی کنیم.

ساعد نیوز با تأکید بر ضرورت باز شدن فضای نقد آکادمیک در جامعه به عنوان بخشی حیاتی از تحول اجتماعی یادداشت دکتر سید جواد میری را در نقد آثار دکتر فاضلی منتشر می کند و طبیعتاً منتظر جوابیه دکتر فاضلی در دفاع از آثار خود است:

از بد یا خوش اقبالی من مجبور شدم در رشته مطالعات ادیان تحصیل خود را آغاز کنم و به عنوان یکی از الزامات این رشته در سوئد یکی از زبان های کلاسیک را باید برمیگزیدم و من در دانشکده "زبان های شرقی" به تحصیل در زبان عربی پرداختم. اما همزمان در دانشکده "ایده و تاریخ دانش ها" (که رشته ای تقریباً معادل تاریخ و فلسفه علم در اسکاتدیناوی میشود) مشغول به تحصیل شدم. فوق لیسانس خود را در دانشکده مطالعات ادیان و تئولوژی دفاع کردم ولی پدرم مرا از اینکه در این رشته درس خوانده بودم سرزنش کرد و من بالاجبار با داشتن مدرک کارشناسی ارشد در مقطع لیسانس دوباره ثبت نام کردم و یکسال و نیم دروس جامعه شناسی را در دانشگاه گوتنبرگ گذارندم و سپس به عنوان دانشجوی مهمان به بریستول و دانشکده جامعه شناسی آمدم و مدت یکسال در دو دانشکده فلسفه و جامعه شناسی دروس مقطع کارشناسی ارشد و دکتری را گذراندم و سپس در دوره دکتری پذیرفته شدم و دکترای جامعه شناسی را اخذ کردم. به عبارت دیگر، پیشینه تحصیلی من در چند رشته گوناگون در حوزه علوم انسانی بود ولی آنچه به این تکثر وحدت می دهد التزامم به "تخیل جامعه شناختی" است و سنتی را که در آن می نویسم سنت نظری پسا-استعماری با سویه های اگزیستانسیالیستی می باشد و این موضع نظری ام بدین معناست که این صرفاً سوژه یوروسنتریک نیست که قادر به اندیشیدن و صورتبندی جهان است بل تکثر سوژه امری تاریخی و بخشی از تاریخ جهان می باشد. بهمین دلیل است که در حوزه نظری از مکتب اصالت فطرت با سویه های انتقادی سخن می گویم. اما خاستگاه دیسیپلینر خود را در خاک سوسیولوژی مفصلبندی می کنم. حال با این مقدمه می خواستم به این موضوع بپردازم که چرا در خوانش من مباحث دکتر نعمت اله فاضلی دچار پریشانی نظری و "دیسیپلین-پریشی" است. او در جایی خود را انسانشناس و متخصص مطالعات فرهنگی معرفی می کند و در جای دیگر خود را جامعه شناس و متخصص در جامعه شناسی هنر و ادبیات معرفی می کند و در فرصتی دیگر متخصص زبانشناسی و تاریخ فرهنگی و ... معرفی می نماید.

این پریشانی در "نقش دیسیپلینر" را چگونه می توان مورد تامل قرار داد؟ دکتر فاضلی در معرفی خویش تلاش می کند که خود را "صاحب نظر" در "تقریباً" تمامی حوزه های معقول و منقولِ علوم اجتماعی معرفی کند و مدعی است که در تمامی حوزه های مردمشناسی و جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی و تاریخ فرهنگی و زبانشناسی و شناختشناسی زبان و جامعه شناسی ادبیات و هنر و دین و مطالعات قرآنی و غربشناسی و فلسفه میان فرهنگی آثار بدیعی خلق کرده است. اما پرسش اینجاست که این پدیده را چگونه باید صورتبندی کنیم؟ آنتونی گیدنز در سال ۱۹۷۱ کتابی نوشت با عنوان "سرمایه داری و نظریه اجتماعی مدرن: تحلیلی بر نوشته های مارکس و دورکیم و وبر". او برای اینکه بتواند در حوزه نظری رویکرد کلان خویش را، که متمایز از کلاسیک ها می باشد، تحدید کند دست به باز-تفسیر میراث جامعه شناسی و علوم اجتماعی زد. اما در هیچ یک از آثار فاضلی ما ردپایی از تعامل نظری او با کلاسیک های انسانشناسی نمی بینیم بل او صرفاً سخنان "دست دوم" انسانشناسان را با "شلختگی نظری" در زبان فارسی بازنمایی کرده است و این غیر از "کشتی گرفتن تئوریک" با کلاسیکهای انسانشناسی است. اگر این نقد بر تلاشهای نظری فاضلی وارد باشد، آنگاه به گواه منابع کتب او در این دو دهه می توان ادعا کرد که او هیچگاه آثار کلاسیک دورکیم و مارکس و وبر و تالکوت پارسونز و آلبیون اسمالز در حوزه جامعه شناسی را نخوانده است. اگر این مدعایم درست باشد آنوقت باید پرسید چگونه می توان سخن از "مسئله شناسی" -نه تنها در- علوم اجتماعی بل "علوم انسانی" زد؟ شاید بهتر می بود به جای ادعا در نظریه پردازی در حوزه علوم اجتماعی و علوم انسانی فاضلی در حوزه انسانشناسی دست به خوانش مالینفسکی و مری داگلاس و کلیفورد گرتز می زد و خوانشی از منظر یک انسانشناس ایرانی را به نمایش میگذاشت و نشان می داد اگر سفیدپوست و اروپایی و استعمارگر نباشید آنگاه چگونه می توان با "دیگری" مبتنی بر اصل رکین انسانشناسی (یعنی مطالعات میدانی) مواجهه پیدا کرد و او را به تفسیر ترسیم کرد. اما ما در آثار فاضلی هیچگونه مواجهه نظری با کلاسیک ها را در رشته تحصیلی خود او نمی یابیم ولی مدعاهای بیشماری مبنی بر نظریه پردازی در رشته هایی که تخصص او نیست می یابیم. به عنوان مثال، در حوزه جامعه شناسی او خطابه های بیشماری دارد ولی می دانیم که سخن در "ساحت رتوریکا" مساوق با سخن در "ساحت برهان" نیست و اهل نظر تمایز این دو ساحت را به جان میفهمند. البته مخاطب تیزبین ممکن است از من بپرسد شاهد این مدعای تو در آثار دکتر فاضلی کجاست؟ در کتاب "مردمنگاری آموزش" او می نویسد "میخواهم کتابم را با بیان احساسم درباره آموزش و پرورش و مدرسه آغاز کنم. ... ... پس بهتر است از این سرآغاز ... برای بیان احساسم یا درکم از مدرسه و چرایی نوشتن و سخن گفتن درباره آن شروع کنم" (۱۳۹۰. ۹). آیا جایگاه "احساس" و "درک" در صورتبندی نظری یکی است؟ فاضلی از حرف ربط همپایه ساز "یا" استفاده کرده است و این بدین معناست که احساس و ادراک در نظر فاضلی یکی است. درحالیکه منطقیون می گویند احساس ، به کسر همزة "هو قسم من الادراک" است و این سخن بدین معناست که احساس و ادراک همپایه نیستند بل احساس یک جزیی از ادراک است و این بحث کل و جزء است. به عبارت دیگر، دکتر فاضلی صورتبندی نظری درستی از مقوله کل و جزء منطقی ندارد و احساس را همپایه ادراک می خواند و با این پایه از عدم فهم تئوریک از مباحث منطقی در حوزه فلسفه علوم اجتماعی نمی توان به مباحث نظری فرا-دیسیپلینر ورود کرد.

به عنوان مثال، هنگامیکه کارل پوپر کتاب All life is problem solving زندگی سراسر حل مسئله است را می نویسد این مفهوم "حل مسئله" به پشتوانه "دو مشکل بنیادین نظریه معرفت" (۱۹۳۰) و "منطق اکتشافات علمی" (۱۹۳۴) و "کوانتوم تئوری و شقاق در فیزیک" (۱۹۵۶) و "جامعه باز و دشمنان آن" (۱۹۴۵) و "معرفت عینی: رویکرد تکاملی" (۱۹۷۲) ... در آخرین سال حیات او در ۹۲ سالگی به چاپ می رسد. به سخن دیگر، بین مطالعات بنیادین کارل پوپر در حوزه اپیستمولوژی و منطق اکتشافات علمی و کتاب "زندگی سراسر حل مسئله است" شصت سال پژوهش بنیادین در باب منطق علم و مبانی علم و بنیادهای معرفت انسانی و فهم تحولات اندیشه فلسفی از افلاطون تا هگل و مارکس و فهم دقیق بنیان های فیزیک کوانتوم و مطالعات در حوزه "مغز شناسی بیولوژیک" وجود دارد. اما دکتر فاضلی بدون هیچکدام از این پشتوانه ها ادعای پوپر را با تغییر مفهوم "حل مسئله" به "فهم مسئله" بسادگی حل می کند و این اتفاق ناگوار تنها در کشورهای جهان سومی ممکن است. چگونه می توان در باب مبادی معرفت در حوزه علوم اجتماعی و انسانی سخن گفت بی آنکه یک سطر در باب فلسفه علم نوشته باشی؟ این معجزه زمانی ممکن است که ما در باب علم در صورت ریطوریقا سخن بگوییم. اجازه دهید یک نمونه از متن "مردمنگاری آموزش" را برای شما شاهد بیاورم. دکتر فاضلی می نویسد "متون مطالعات برنامه درسی یا علوم تربیتی عمدتاً به مباحث مربوط به فرایندهای یادگیری و یاددهی و نقش فرهنگ در آن می پردازند؛ یا متون جامعه شناسی به زمینه ها و کارکردهای اجتماعی و فرهنگی آموزش توجه کرده اند، و متون فلسفی نیز به جنبه های مفهومی و معنایی آموزش در بستر فرهنگ توجه دارند. اما من در اینجا چون هدفم معرفی کلی چشم انداز فرهنگی به آموزش است، با نگرش بین رشته ای تلاش کرده ام چشم انداز فرهنگی را به صورت رویکردی عام توضیح دهم" (۱۳۹۰. ۲۰). ممکن است دانشجوی سال اول با خواندن این کتاب تصور کند فاضلی مسلط بر رشته های علوم تربیتی، جامعه شناسی و فلسفه و مطالعات فرهنگی و انسانشناسی است که کاستی های تمامی این دیسیپلین های آکادمیک را بررسی کرده است و سپس با رویکرد "بین رشته ای" چشم انداز عام خود را در حوزه آموزش مفصلبندی کرده است. اما نکته اینجاست که فاضلی درک درستی از مبانی رشته ای (دیسیپلینر) ندارد و با عدم درک وافی پای در وادی مباحث بینارشته ای گذاشته است. چرا من این سخن را میگویم؟ مدعای من چیست؟ او می گوید متون علوم تربیتی به فرایندها مینگرد و متون جامعه شناسی به زمینه ها و کارکردها و متون فلسفی به "جنبه های مفهومی" ولی نکته این است که صورتبندی او کاملاّ نادرست و مبتنی بر کلیشه ها می باشد. تمامی این رویکردها بدون "صورتبندی مفهومی" به هیچ وجه نمی توانند در ساحت مباحث آکادمیک قرار گیرند و صرفاً در "باب ریطوریقا" خواهند بود. به عبارت دیگر، رویکرد فلسفی مترادف با مفهومی نیست و این "فهم احساسی" از فلسفه است. به سخن دیگر، رویکرد جامعه شناختی مساوق با توجه به زمینه ها و کارکرد نیست بل رویکرد جامعه شناختی و پداگوژیک و فلسفی همگی باید دارای چارچوب مفهومی باشند والا خطابه خواهند بود. رویکرد فلسفی تفاوتش با رویکرد جامعه شناسی در مفهومی یا غیرمفهومی بودن نیست بل در نحوه ارائه مدعا می باشد. در رویکرد فلسفی "برهان" اقامه می گردد ولی در رویکرد جامعه شناسی اقامه برهان کفایت نمی کند بل تجربه (در معنای علوم اجتماعی طبیعی) نیز الزامی است ولی در هر دو رویکرد مفهومسازی یا (concept-formation) اصل بنیادین می باشد. به تعبیر دیگر، بحث نظری فاضلی در کتاب "مردمنگاری آموزش" بنیاداً مخدوش است و او صورتبندی مفهومی دقیق از رویکردهای دیسیپلین های گوناگون نتوانسته ارائه دهد و این عدم مفصلبندی نظری دقیق باعث شده است او حتی معنای "رویکرد عام" را از منظر منطقی درک نکند و بدون تامل مباحث را دنبال کند و چنین بپندارد که رویکرد عام یعنی در صورت ریطوریقا سخن گفتن. به سخن دیگر، فهم فاضلی از نگرش بین رشته ای یعنی اینکه شلخته مباحث را بدون صورتبندی مفهومی در کنار هم قرار بدهیم و این ریشه در فهم احساسی از مباحث منطق علم است که بخشی از مدرنیته می باشد و از قضا فاضلی از آن دفاع می کند ولی از مبانی و منطق تحول علم جا مانده است. سیدجوادمیری


دیدگاه ها