حافظ شیرازی زاده 727 هجری قمری در شیراز و متوفای 792 ملقب به لسان الغیب شیرازی شاعر و غزل سرای شهیر ایرانی است. دیوان حافظ تقریباً در تمام خانه های ایرانی در کنار قرآن کتاب مقدس مسلمانان قرار داده میشود و بسیاری گشایش گره های زندگی خویش در لابلای ابیات دیوان حافظ جستجو می کنند. شهرت حافظ به وطن او ایران محدود نمی شود و کلام او جان و زبان بسیاری از متفکران و شاعران جهان را نیز تحت تأثیر قرار داده است. دکتر علی عباسعلی زاده فارغ التحصیل دوره دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران است. وی رساله دکتری خویش را زیر نظر یکی از حافظ پژوهان بزرگ ایران یعنی استاد محمد رضا شفیعی کدکنی نوشته است. مقالات متعددی در مجلات علمی پژوهشی ممتاز از دکتر عباسعلی زاده در زمینه های مختلف ادب پژوهی منتشر شده است. ایشان عضو هیئت علمی دانشگاه فسا استان فارس دیار حافظ شیرازی است. در آستانه عید باستانی نوروز دکتر علی عباسعلی زاده با ما از رمز و رازهای بهار در کلام حافظ شیرازی می گوید. توجه مخاطبان ساعد نیوز را به این نوشتار شیوا جلب می کند:

بهار فصل نوشدگی و باززاییِ طبیعت است، شکوه و عظمت رویش و سبز شدنِ زندگی چنان در چشم و ذهن انسان جای گرفته است که حتی در فرهنگ دینی نیز از آن به عنوان نشانه و آیتی از رستاخیز و رویش دوباره آدمی یاد شده است.
بهار فصلی است که در آن از درونِ مُردگی، زندگی، از درونِ خشکی، طراوت، و از دل سرما، گرمای جانبخش زاییده میشود. تمام این نکات در این فصل همواره ذهن آدمی را در طول زندگی به خود مشغول داشته است.
برگزاری جشنها و برپا داشتن مراسم و آیینها در بهار، جدا از برانگیختن احساس شادی و نشاط، گویی به نحوی بیانگر نمایش وحدت و پیوستگی ایرانیان نیز بوده است؛ نو شدن و باززایی طبیعت گویی انسان را وا میداشت که خزان اشتباهات فردی و اجتماعی گذشته خود را پشت سر بگذارد و با تولدی دیگر مسیر سبز رویِش را بار دیگر آغاز کند.
جدا از تمام این مطالب، ذهن حساس و نکته سنج بسیاری از شاعران این سرزمین، که گویی در ورای هر پدیده ای از خلقت دنبال نکته و اشاره ای بوده اند، از اشارات و رمزهای بهار نیز غافل نمانده اند و هر کدام به فراخور حال خویش سعی در بازگشایی رمز و رازهای این فصل کرده اند.
در این نوشتار برآنیم تا به فصل بهار، از دیدگاه حافظ نگاهی بیندازیم و نکته ها و اشاره های او را که از زبان حال این فصل دریافته است را بیان کنیم.
یکی از نکاتی که مدام حافظ در شعرهایش در مورد فصل بهار یادآوری میکند، غنیمت شمردن زندگی و روزگار است، حافظ به گفتن همین نکته بسنده نمی کند و حتی پا را فراتر میگذارد و بیان میکند که مراد و منظور از آب زندگانی و روضه ارم در واقع همین طرف جویبار و می خوشگوار است:
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست *** ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار *** کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار *** غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
معنی آب زندگی و روضه ارم *** جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست

شاعر در جایی دیگر غنیمت شمردن زمان خوشدلی و زندگی را به خواننده یادآوری میکند و البته با بیان این حقیقت تلخ که روزگار ناپایدار است و زودگذر:
خوش آمد گل و زان خوش تر نباشد *** که در دستت به جز ساغر نباشد
زمان خوشدلی دَریاب و دُریاب *** که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و می خور در گلستان *** که گل تا هفته ی دیگر نباشد
حافظ در جای جای دیوانش این دو نکته را به آدمی گوشزد میکند که زمان خوشدلی را غنیمت بشمار چرا که امکان جاودانگی نیست؛ گویی این تضاد مدام ذهن حافظ را از یکی به دیگری متوجه میسازد، حافظ از ناپایدار بودن عمر راه و چاره ای جز خوش بودن نمی داند اما در دل همین دعوت به خوشی، گزندگی این حقیقت تلخ که خوشی و عمر ناپایدار است او را رها نمی سازد:
کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود *** بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ *** ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود
به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ *** که همچو روز بقا هفته ای بود معدود
جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل *** ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود
این شاعر پرآوازه در جایی دیگر به شکرانه آمدن بهار، از آدمی میخواهد که او نیز دست به انجام کاری نیک بزند و به دنبال راه حقیقت و درستی باشد:
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی *** من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار ** بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

یشک در پی همین حقیقت و درست دیدن امور است که بیان میدارد: حال که از بوستان نسیم بهشت میوزد و یاری همچون حور داری و خیمهای به وسعت سایه ابر و بزمگاهی بر لب کشتزار برای تو فراهم آمده است، جای افسوس است که خود را گدا حساب کنی و با این همه ثروت که برای خوشدلی تو فراهم گردیده است، تو نیز ادعای پادشاهی و سلطنت نداشته باشی.
کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت *** من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز *** که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت
این نکته که حافظ ثروت و غنی بودن آدمی را به او تذکر میدهد در چند جای دیگر از دیوانش نیز تکرار شده است او به خواننده یادآوری میکند که برای لحظهای غبار عادتها را از برابر چشمان خود بردار و به سبزهزاری برو ببین که چگونه تختی از گل سرخ زده شده است و گل لاله همجون ندیم شاه جام شراب در دست گرفته است؛ آری در پی نگرشی این چنینی است که حافظ ادعا میکند که تو همچون شاهی هستی که روزگار آماده خدمترسانی تو ایستاده است:
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله *** به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد
و در آخر این شاعر نکته سنج بیان میکند که حتی اگر از لحاظ مالی اوضاع چندان مطلوبی نداری باز در این ایام خوشی را غنیمت بشمار و همان خرده را صرف عشرت کن و چراغ دل را روشن کن:
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی *** از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن *** که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است *** که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی *** به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست *** مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن *** کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی *** که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست *** مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
می ای دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش *** خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع *** که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم *** بیا ساقی که جاهل را هنیتر می رسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش *** که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ می کند تنها دعای خواجه تورانشاه *** ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده *** جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی