به گزارش سرویس جامعه پایگاه خبری ساعدنیوز، هر ویرانهای در «خیرآباد» ورامین یا هر گوشهی این خاک، خود به زبانِ گویای مظلومیت و اقتدار ما بدل شده است.
جوانی طبق به دست در میان جمعیت ایستاده است؛ طبقی که قرار بود برای پیوند فرخنده رفیقش پیشکش شود، اما حالا به جای تور سپیدِ شادی، پارچهای سیاه بر پیکرهاش نشسته است. درون طبق با گلآرایی و ظرفهای حنا، نقل و شکلات تزئین شده؛ قرار بود این حنا زینتبخش دستان داماد باشد و نقلها به یُمن شیرینکامی زندگیشان بر سر عروس ببارد، اما دست تقدیر مسیر دیگری رقم زد.
در میان غریو غم، خودروی حامل پیکرها به سوی قطعه 42 پیش میرود و گروهی از جوانان با طبقهای عزا، رفیق دیرینشان را مشایعت میکنند. سخن از یک پیکر نیست؛ سخن از خانوادهای است که هدف موشکهای آمریکایی-صهیونیستی قرار گرفتند. خانهای در خیرآباد ورامین ویران شد و تمام اعضای یک خانواده شامل خدیجه (مادر)، محمد و فاطمه عبداللهنژاد به مقام شهادت رسیدند.

از آن خانواده چهار نفره، تنها پدر نیمهجانی داشت که نیروهای امداد توانستند او را از زیر خروارها آوار بیرون بکشند. حالا او با پایی شکسته و نشسته بر ویلچر آمده است تا تمام داراییاش را به خاک بسپارد. لحظهای فریاد میکشد، لحظهای بیصدا میبارد و گاه با نگاهی مبهوت به سه تابوتی خیره میشود که تا همین دیروز، صاحبانشان در کنار او سر سفره نشسته بودند. همسر، دختر جوان و پسرِ تازهدامادش بر روی دستهای مردم تشییع میشوند و او در میان اینهمه داغ، راهی برای تسکین نمییابد.

جوانی که طبق حنا را در آغوش گرفته، با چشمانی اشکبار میگوید: «محمد در صنف شیرآلات فعالیت میکرد. بنا بود همین امسال جشن عروسیاش را برپا کند، اما افسوس که خودم پیکر بیجانش را از میان آوارها بیرون کشیدم.» او که از همسایگان و دوستان نزدیک محمد است، ادامه میدهد: «قرار بود به مسافرت بروند. کلید خانهشان را به من سپرده بود تا در نبودشان مراقب اوضاع باشم. وقتی صدای مهیب انفجار بلند شد، با چشمان خودم دیدم که خانه محمد هدف قرار گرفت.» او در حالی که از شدت گریه تاب ایستادن ندارد، مدام تکرار میکند که چگونه پیکر رفیقش را با دستان خود از زیر ویرانهها خارج کرده است.

در حاشیه مراسم، بانوانی که برای پرسوجو نزدیک شدهاند، با شنیدن خبر شهادت دستهجمعی این خانواده، زبان به نفرین میگشایند. یکی از آنها با خشم میگوید: «خون این بیگناهان بر ذمه کسانی است که چشمانتظار یاری و دخالت ترامپ بودند.»
پیکرها به مزارگاه نهایی میرسند. در این میان، دختر جوانی از شدت بیتابی از هوش رفته و اطرافیان با پاشیدن آب سعی در به هوش آوردن او دارند؛ گویی او همان عروسی است که قرار بود با محمد زیر یک سقف برود. تجمع در کنار مزار چنان زیاد است که راه عبور نیست. مردی با نوایی پرسوز به زبان آذری برای محمد مرثیه میخواند: «شیرین محمد، بینوا محمد...»
در سوی دیگر، زنی با هر خاکی که بر روی پیکرها ریخته میشود، بر سر خود خاک میریزد و فریاد میزند، اما تقدیرِ تلخ بازگشتناپذیر است. تدفین یکبهیک اعضا و قرائت تلقین، زمان زیادی میبرد.

در این میان، خانمی به نوجوانی با سویشرت سفید اشاره میکند و میگوید: «او را میبینی؟ دو روز پیش تمام خانوادهاش را به خاک سپردند. در موشکباران فقط او زنده ماند. روز تشییع خانوادهاش قیامتی برپا بود؛ نمیدانست داغ کدامیک را فریاد بزند. برای خواهرش سوغاتی خریده بود و با گریه میگفت: تو حتی فرصت نکردی کادویی را که برایت آورده بودم باز کنی...»
مراسم تدفین خانواده عبداللهنژاد به پایان میرسد، در حالی که تصویر آن نوجوان تنها، ذهن هر بینندهای را چنگ میزند. وقتی آخرین مشتهای خاک بر روی پیکرها ریخته میشود، پرچم سه رنگ ایران را بر روی مزارها پهن میکنند؛ پرچمی که این روزها به برکت خون فرزندان غیور این سرزمین، همچنان افراشته و سربلند باقی مانده است.