به گزارش سرویس جامعه ساعدنیوز، «یکی از بچههای فامیل، این فرشها جمع شده بود، اومده بود بدو خورده بود زمین، پیشونیش خراش برداشته بود و خون اومده بود. یه مشت خانومها درگیر این بچه بودن. آقا گفتن: "ای چی شده؟ چجوری شده؟" خانومها هم حالا با لباس عروسی و چادر و قصههای اینجوری داشتن این بچه رو میبردن. ایشون نگران شدن.
ایشون به من گفت: "آفرین، این فرشها جمع شده، بیا با هم درستش کنیم." گفتم: "توروخدا شما نه، من میکنم." نتونستیم هم درست کنیم! چون هی میاومدیم فرشها رو جابهجا کنیم، تو اون شلوغی یکی پاشو میذاشت، از اینور بههم میخورد، از اونور...
دیگه از اونجا به بعد هم من عذرخواهی کردم اومدم بیرون و پدرشوهر تو مراسم عروسی حضور پیدا کرد و عکس یادگاری گرفتن و ماجرا تموم شد. چند روز بعد، ذکر خیری از اون بچه شد که خورده بود زمین و خون اومده بود مثلاً سرش. من به خانومم گفتم که: "زهرا خانوم، این فرشها چی بود که اینجوری جمع شده بود اونجا؟ چرا خب فرشها اینطوری شده بود؟"
گفت: "خب خیلی واضحه، این خونهی آقا که فرش نداره، موکت بود! این فرشها رو برای اولین و آخرین بار از خونهی یکی قرض گرفته بودن که واسه مجلس عروسی یه خرده مناسب باشه. فرش ماشینی بود، رو موکت لیز خورده بود، رو هم رفته بود، بچهها هم دویده بودن، چین برداشته بود و این چین باعث شده بود که هی زیر پا بره و بچهها بخورن زمین و مشکلات اینجوری."
خونهی رهبر، فرش ماشینی هم نداشت! یه موکتِ نسبتاً خوب داشت، چون موکتِ اعلی هم نبود...»