به گزارش سرویس دانشگاه پایگاه خبری تحلیلی ساعدنیوز، امروز در دل ویرانههای دانشگاه تهران، جایی که روزگاری صدای اندیشه و گفتوگو در راهروهایش جاری بود، سکوتی سنگین بر آجرهای سوخته نشسته است.
در میان غبارِ فرونشسته بر قفسههای سوخته، آنجا که روزی کتابها مأمن اندیشه بودند، دانشجویی بازگشته بود؛ نه فقط برای آواربرداری، که برای جستوجوی چیزی فراتر از خاک و خاکستر. در دل ویرانههای کتابخانههای خاموشِ دانشگاه تهران، دستش به برگی رسید. نیمسوخته، اما هنوز زنده.
آن برگ، پارهای از کلام سعدی شیرازی بود؛ واژههایی که از آتش گذشته بودند، اما معناشان نسوخته بود.
تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود
گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود
چو هر چه میرسد از دست اوست فرقی نیست
میان شربت نوشین و تیغ زهرآلود
ملتی که در حافظهاش نامهایی چون سعدی شیرازی میدرخشد، هرگز به تمامی فرو نمیریزد. این ملت، حتی اگر روزگاری در غبار اندوه و شکست فرو رود، در ژرفای جان خود آتشی نهفته دارد؛ همان آتش که از عشق، از معنا، و از کلام بزرگانش زبانه میکشد. و چه نیکو گفتهاند که چنین مردمانی، ققنوسوار، از خاکستر خویش دوباره سر برمیآورند.
در مصاحبت غزلیات سعدی، انسان به درکی میرسد که با هیاهوی جنگ و خشونت بیگانه است. آنجا که میگوید: «تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود»، از سوزی سخن میگوید که جان را روشن میکند، نه آن آتشی که جهان را به خاکستر بدل سازد. این سوز، سوزِ فهم است، سوزِ همدلی است؛ آتشی که به جای سوختن دیگری، تاریکی درون را روشن میکند.
سعدی ما را از خامی برحذر میدارد: «گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود». و چه خاماند آنان که گمان میبرند از دل جنگ، آزادی و صلحی پایدار برخواهد خاست. جنگ، حاصل ناپختگی انسان است؛ حاصل نشنیدن، نفهمیدن، و نخواستنِ دیگری. در جهان سعدی، بلوغ آنجاست که انسان، دیگری را نه دشمن، که آینهای از خویش ببیند.
و در آن بیت ژرف که تفاوتی میان «شربت نوشین» و «تیغ زهرآلود» نمینهد، ما را به افقی فراتر از کینه و انتقام میبرد. این نگاه، دعوت به تسلیم در برابر خشونت نیست، بلکه دعوت به عبور از آن است؛ عبوری که از دل آگاهی و عشق میگذرد، نه از مسیر خون و نفرت.
ملتی که با چنین اندیشهای زیسته باشد، جنگ را نه افتخار، که زخمی بر پیکر انسانیت میداند. او میداند که هیچ پیروزیای بر ویرانههای دلها، پیروزی نیست و اگر روزی به خاکستر بنشیند، باز نه با آتش جنگ، که با نفس گرم عشق و خرد، چون ققنوسی آرام و روشن، برمیخیزد.
ادبیات ما، بهویژه در کلام سعدی، یادآور این حقیقت است که انسان، پیش از آنکه جنگجو باشد، «دل» است. و جهان، بیش از هر چیز، به دلهایی نیاز دارد که بسوزند اما برای فهمیدن، برای ساختن، و برای صلح.
مردم سرزمینمان ایران، وارثان نام سعدی نیستند؛ وارثان نگاهیاند که جهان را با همه تلخیهایش، همچنان شایستهی زیستن میداند. دانشجویان ما همچنان باور دارند که ما دوباره سبز میشویم؛ نه از سرِ عادتِ فصل، که از عمقِ ریشههایی که در جانِ تاریخ دواندهایم.آری ما دوباره سبز میشویم؛ چون باور داریم هیچ آتشی، به ریشههای امید راه ندارد.