به گزارش سرویس شعر ساعدنیوز، روز سیزده فروردین بود و شهریار در خلوت خود و در خیال روزهای شیرین گذشته سیر میکرد. به یاد قدمها و حرفها در بهجت آباد، تفرجگاه قدیم تهران قدم بر میداشت و نمیدانست قرار است با چه چیزی روبرو شود.
دخترکی با نزدیکی به او خلوتش را شکست. دست در موهایش برد و او را نوازش کرد حس عجیبی به او منتقل شد گویی هزاران سالس که دخترک را میشناسد. کودک به سمت پدر و مادرش رفت و در آغوش مادر خود را رها کرد.
ناگهان دنیا بر سر شهریار خراب شد. مادر دختر، همان عشق قدیمی شهریار بود و او با دیدن این صحنه با چشمانی گریان شروع کرد به سرودن شعری که در ادامه می خوانید.
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
--_--------_
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
--_--------_
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم
--_--------_
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
--_-------_
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
--_--------_
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیارزید که بیسیم و زرم
--_--------_
هنرم کاش گره بند زر و سیم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
--_--------_
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
--_--------_
تا به در و دیوارش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود میگذرم
--_--------_
تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
--_--------_
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
--_--------_
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چهکنم لعلم و والا گهرم…
--_--------_
سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم…