به گزارش سرویس دانشگاه پایگاه خبری ساعدنیوز، حضرت یوسف، یکی از زیباترین داستانهای قرآن، لحظهای را تجربه کرد که کمتر کسی میتواند بدون لرزیدن به آن فکر کند: افتادن به عمق چاه تاریک و سرد توسط برادران حسودش. در این لحظه پر از ترس و تنهایی، بسیاری از ما تصور میکنیم که او فریادی زده، دعا کرده یا حداقل کلماتی پر از درد و التماس گفته باشد. اما وقتی از یک دختربچه دبستانی پرسیدند «حضرت یوسف وقتی افتاد تو چاه چی گفت؟»، جوابش چنان ساده و خالص بود که همه را به خنده انداخت: «گفت: آخ!»
این «آخ» کوتاه و کودکانه، در نگاه اول شاید خیلی بامزه به نظر برسد؛ انگار نه انگار که موضوع یک داستان الهی و پر از حکمت است. اما همین سادگی، عمق طنز موقعیت را نشان میدهد. بچهها دنیا را بدون پیچیدگیهای بزرگسالانه میبینند؛ برایشان افتادن تو چاه یعنی درد ناگهانی و یک «آخ» طبیعی. همین نگاه بیآلایش، ما را یادآوری میکند که گاهی بزرگترین درسهای زندگی در سادگی کلمات کوچک پنهان است و ما بزرگترها با هزار لایه تفسیر و تحلیل، از اصل ماجرا دور میشویم.
در نهایت، این جواب کوتاه نه تنها خندهدار است، بلکه ناخواسته نکتهای عمیق را هم یادآوری میکند: حضرت یوسف با همان صبری که در تمام زندگیاش نشان داد، احتمالاً بعد از آن «آخ» اولیه، دیگر حرفی نزد و به تقدیر الهی سپرد.