به گزارش سرویس هنر و رسانه ساعدنیوز، «سعید آلبوعبادی» متولد سال 1349 در ماهشهر بازیگر، نویسنده و کارگردان اهل خوزستان است. وی در فیلمهایی سینمایی همچون «23 نفر»، «یدو»، «سرهنگ ثریا» و «اسفند» بهعنوان بازیگر حضور داشته و سابقه کارگردانی و نگارش فیلمنامه نیز دارد.
در این میان، بازی او در نقش «ملاصالح قاری» در فیلم «23نفر» به کارگردانی مهدی جعفری که در سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد و اکران عمومی نیز شد مورد توجه مخاطبان قرار گرفت.

آلبوعبادی در حوزه تولید فیلم مستند نیز فعالیت دارد. مستند «اصیل» از ساختههای اوست که در شانزدهمین جشنواره سینما حقیقت به نمایش درآمد.
در پی بمباران اماکن صنعتی و مسکونی منطقه ویژه اقتصادی ماهشهر به دست دمشن متجاوز آمریکایی صهیونیستی، این بازیگر جنوبی دلنوشتهای را خطاب به شهر زادگاهش نوشت.
متن این نوشتار در ادامه می آید:
بعد از هزاران صبح که تو را دیدم
و هزاران غروب که به امید دیدار دوبارهات از برت رفتم.
حالا چه صدایت کنم؟
کوهِ آهن؟ ستونِ خانه؟ یا لباسِ تن؟
از دور، شاید برای بیگانگان لوله باشی و مخزن.
اما من میدانم در رگهایت چه میجوشد:
کودکیِ من و پدرم، گرم، نفسگیر و امانبخش.
تو فقط کارخانه نبودی، شبیه کوهی بودی خاموش و بلند.

تکیهگاهی برای شهری که به ایستادنِ تو عادت کرده بود.
ما جوانیمان را در سایهات گذراندیم، با شیفتهای پیدرپی
و لباسهایی که بوی تندِ آمونیاکشان برای ما بوی آینده بود.
یادت میآید چقدر بچهمحلها با سومین حقوقی که از دلِ تو گرفتند.
شجاعت به خرج دادند و رو به محبوبشان گفتند: “بیا با هم زندگی کنیم. ”
با همان پولها گل خریدند، در خیابانهای سادهٔ شهر قدم زدند و پنداشتند که آینده را یافتهاند.
حالا، امشب، با امشب چه کنم؟ چگونه اولین شبِ بمبارانت را سپری کنم؟
چراغهای خاموشت قلبم را به درد میآورند.
هر خاموشیات یعنی خانهای سرد، یعنی مادری بیدار تا صبح.
یعنی کودکی که نمیداند چرا پدرش دیگر صبحها لباس کار نمیپوشد.
آن صدای خشمناک و کور، آن بمبهای گیج و مست.
نهفقط پیکرِ تو را، که نانِ هزاران خانه را تکهتکه کرد.ای عزیزِ زخمخورده، پیکر تو آهن است؛ اما تنِ پارهپارهٔ برادرم در میان شعله و دود…
کاش تمام مادران دنیا دعایم کنند تا طاقت بیاورم.
برادرانم پرپر شدند؛ کارگرانی که هیچگاه تفنگی در دست نداشتند.
اما کنار تو زندگی را سپری میکردند.
اگر جنگ برای غلبه است، غلبه بر چه کسی؟
بر شهری که فقط بلد بود کار کند؟
کدام منطقِ جنگ، کوهِ کار را دشمن میداند؟
کدام عقل، رگهای زندگیِ یک شهر را هدف میگیرد؟
میدانم که هنوز ایستادهای، اما با زخمِ تنت و تکهتکههای تنِ برادرهایم چه کنم؟
شهر، با نگاهی غمزده، هنوز هر غروب به امید ارتعاش صدای تو گوش میسپارد.
شاید دوباره بخارِ امیدی از دلِ فولاد برآید…
«سعید آلبوعبادی»