به گزارش سرویس هنر و رسانه ساعدنیوز، «بیتا بیست و چند ساله است؛ دختری پرانرژی، بیپروا و نترس. مخاطب حرفهای فیلم و سریالهای ایرانی؛ بازیگر محبوبش پردیس احمدیه است. او را خیلی دوست دارد، بهخصوص بعد از سریال «پوست شیر».
با خودش قرار گذاشته حتماً با پردیس احمدیه عکس سلفی بگیرد. در اولین جایی که پردیس را برای اکران مردمی ببیند، میخواهد عکس را در صفحهاش پست کند. بلاخره آن روز میرسد؛ بیتا از سر کار مرخصی میگیرد، با هزار عشق و علاقه خودش را به سینما میرساند. قیامتی برپاست! بازیگران برای اکران مردمی یکی از قسمتهای سریالشان آمدند.
بیتا کاری به کسی ندارد، دنبال پردیس است؛ اما دور و بر پردیس شلوغ است. بیتا هم کمرو و خجالتی است؛ با اینکه در صف ایستاده و لحظهشماری میکند، اما وقتی نوبتش نزدیک میشود، دلشوره میگیرد. رویش نمیشود برود جلو و مثل بقیه عکس بگیرد. دوست دارد پردیس به او بگوید: "بیا با هم عکس بگیریم". آرزویی محال... از صف بیرون میزند.
بیتا در خلوت راحتتر میتواند حرف بزند؛ برای همین بعد از نمایش فیلم به پارکینگ منفی 5 میرود دنبال پردیس. سوپراستار سوار ماشین شده و روشن کرده که بیتا میرسد. کسی نیست، باید برود جلو مانع حرکت پردیس شود. این کار هم ازش برنمیآید؛ نمیخواهد مزاحم خلوت بازیگر محبوبش شود. صدای لاستیک ماشین پردیس میپیچد در پارکینگ؛ بیتا به خودش میآید، پردیس رفته...
شب در تختخواب، بیتا خودش را شماتت میکند. بیتا از این مدل آدمهاست که حرفهایش را نمیزند و بعد با خودش دعوا میکند. وسط دعوا با خودش خوابش میبرد؛ این فرصت هم از دست رفت، مثل خیلی از فرصتهای دیگر...
یک سال بعد؛ بیتا در محل کار لحظهای گیر آورده که کمرش را صاف کند و روی زمین دراز بکشد. هر کدام از بچهها گوشهای ولو شدند؛ 29 اسفند 1404 است، میانه جنگ رمضان. بیتا و بقیه امدادگران هلال احمر، سه هفته است که خواب ندارند، خوراک ندارند، خانواده را ندیدهاند. حالا در سالن محل کار، تا انفجار بعدی از راه برسد فرصت دارند.
بیتا در خواب است که تصویری شبیه پردیس احمدیه را میبیند. صدای پردیس هم کمکم واضح میشود؛ پردیس در خواب به سمت بیتا میآید و میخندد. همکاران بیتا اطراف پردیس را پر کردند و درباره بیتا حرف میزنند؛ از علاقه بیتا به پردیس میگویند. پردیس پیش میآید... انگار خواب نیست، بیتا بیدار است و پردیس در بیداری همچنان پیش میآید. بیتا گیج است؛ بچهها اشاره میکنند که بلند شود. یکی از بچهها به پردیس میگوید: "کسی مثل بیتا شما رو دوست ندارد".
بیتا بیدار شده و نشسته اطراف را نگاه میکند ببیند کجاست. خودِ پردیس احمدیه است؛ باورش نمیشود. پردیس از بیتا میپرسد: "افتخار میدی یه سلفی با هم بگیریم؟" بیتا لبخند میزند؛ همان لحظهای که دنبالش بود اتفاق میافتد. رویا تعبیر شده؛ بیتا بیدرنگ موبایلش را درآورده و دوربین این لحظه را قاب میکند.»
برای بچههای هلال احمر ایران - هفتم فروردین 1405