به گزارش سرویس هنر و رسانه پایگاه خبری تحلیلی ساعدنیوز، روایت میکند چگونه در میانه درمان و دور از وطن، ناگهان با خبر بمباران محله و خانهاش در تهران مواجه شده؛ در حالی که خانوادهاش برای حفظ آرامش او، واقعیت را پنهان کرده بودند.
فرجاد در این گفتوگو، نهتنها از رنج بیماری و اضطراب فراموش شدن در حرفهاش میگوید، بلکه از شکاف عمیق میان روایتهای سیاسی، فشارهای اجتماعی، و تنهایی انسانِ معلق میان دو جبهه نیز سخن میگوید؛ جایی که حتی مخالفت با جنگ هم میتواند به اتهام تبدیل شود.
مارال فرجاد میگوید: «روز هشتم فروردین، حوالی نیمهشب، پیامی در اینستاگرام از سوی یکی از همسایههایش در تهران دریافت کرد که به او خبر داده بود که درِ خانهاش باز مانده، چون دیوارها فرو ریخته است.» او ابتدا متوجه ماجرا نمیشود، اما بعد درمییابد که هفدهم اسفند، درست روبهروی خانهاش بمباران شده و موج انفجار باعث تخریب حدود ده، یازده خانه در کوچهشان شده و حدود بیست نفر از همسایهها جان باختهاند. این منطقه پس از آن نیز چندین بار دیگر، در روزهای 19 و 23 اسفند، هدف حمله قرار گرفته است.
او میگوید همسرش در ایران بوده ولی خوشختانه زمان بمباران در منزل نبود و خانوادهاش عمداً این موضوع را از او پنهان کرده بودند تا نگران نشود.
. فرجاد در ادامه از تجربههای شخصیاش در سالهای اخیر میگوید؛ از ابتلای مادرش به کرونا و آسیب مغزی که به او وارد شد و از غم مادر سرطان گرفت و مدام به دنبال چرایی ماجرایی میگشت. او این دوره را با پرسشهای مداوم «چرا» از خدا توصیف میکند، اما در نهایت وقتی خودش به سرطان مبتلا شد به این نتیجه میرسد که نمیتوان همیشه به دنبال پاسخ این «چرا»ها بود.
او تأکید میکند: «از ابتدا مخالف جنگ بودم و باور داشتم که جنگ نهتنها آزادی نمیآورد، بلکه ویرانی به همراه دارد. با این حال، در محیطی که در بوداپست در آن زندگی میکنم، بسیاری از اطرافیانم طرفدار جنگ هستند و تصور میکردند که با یک عملیات کوتاهمدت میتوان به آزادی رسید.»
فرجاد اما این نگاه را سادهانگارانه میداند و توضیح میدهد که جنگ بهتدریج از حمله به زیرساختهای نظامی به تخریب زیرساختهای حیاتی مانند صنعت، نفت و گاز میرسد و در نهایت میتواند به تجزیه کشور بینجامد.
او میگوید: «در این فضا احساس میکردم صدایم شنیده نمیشود و حتی به خودم شک کردم که شاید اشتباه میکنم. مثالهایی از کشورهایی مانند لیبی و سوریه میزدم، اما برای اطرافیانم قانعکننده نبوده و در مقابل، آنها مثالهایی مانند آلمان را مطرح میکردند. در واقع این مقایسهها ناشی از فضای تبلیغاتی و رسانهای، رسانههای مشخصی خارج از ایران است.»
فرجاد در بخشی از صحبتهایش به نقد عملکرد رسانهای و مدیریتی در داخل ایران میپردازد و میگوید: «از دست دادن اعتماد عمومی، نتیجه مجموعهای از رفتارهاست؛ از نحوه برخورد با هنرمندان و مجریان گرفته تا نحوه اطلاعرسانی درباره فسادها. اعلام ارقام اختلاس بدون معرفی و محاکمه عاملان، تأثیری در بهبود وضعیت ندارد، در حالی که برای جرائم کوچک مانند سرقت موبایل، افراد بهصورت علنی نمایش داده میشوند.»
او خود را در موقعیتی توصیف میکند که میان دو فشار دو قشر گرفتار شده است؛ از یکسو انتقاد از وضعیت داخلی، و از سوی دیگر مخالفت با حمله به کشور. به گفته او، «در چنین شرایطی هر موضعی میتواند به برچسبزدن منجر شود و فرد را به یکی از دو سوی ماجرا منتسب کند و گاهی برچسب میخورم که حکومتی هستم و پول میگیرم.»
فرجاد میگوید از همان ابتدا در راهپیماییهایی که در خارج از کشور برگزار میشده شرکت نکرده، چون معتقد بوده این روند در نهایت به جنگ ختم خواهد شد و آسیب اصلی متوجه مردم است.
او تأکید میکند: «در جنگ، تمایزی میان افراد قائل نمیشوند و همه در معرض آسیب قرار میگیرند.»
او همچنین از تجربههای تلخ اجتماعی خود در خارج از کشور میگوید؛ از اینکه برخی اطرافیانش، حتی با وجود اطلاع از تخریب خانهاش، از بمبارانها دفاع میکردند. این وضعیت باعث شده بهتدریج روابطش را محدود کند.
در بخش دیگری از گفتوگو، فرجاد به روند بازسازی خانه اشاره میکند و میگوید فرمهایی برای برآورد خسارت پر شده و گفته شده قرار است بخشی از هزینهها جبران شود، هرچند جزئیات بیشتر را همسر و خواهرش پیگیری میکنند.
او سپس به مسیر حرفهای و بیماریاش میپردازد و میگوید: «من پنج سال است که بیمارم و چهار بار سرطانم عود کرده است. دو سال تقریباً حالام خوب بود، اما چون نیاز به درمان داشتم، مجبور بودم مرتب بین تهران و بوداپست رفتوآمد کنم. در این مدت هم به ایران میآمدم و برمیگشتم، چون عاشق ایرانم. این را هم البته بگویم از ابتدا هیچ وقت دوست نداشتم خارج از کشور زندگی کنم. ایران را دوست دارم؛ حتی دلم برای متروی شلوغ و پر از دستفروشش، حتی هوای آلودهاش تنگ میشود.»
او ادامه داد: «من از بچگی در ایران بودهام، چون پدرمان بازیگر بود و عشق را از مردم میگرفتیم. این رابطه عاطفی عمیق با مردم، در من و خواهرم هم ریشه دوانده است. وقتی هنرمان در ایران رشد میکند و سرچشمه آنجا است، شکوفایی در خارج از کشور، حتی برای آدمهای خیلی مطرح هم سخت است. برای همین، آدم در ایران جان میگیرد و میتواند رشد و شکوفایی داشته باشد.»
مارال فرجاد درباره اولویتهای زندگیاش توضیح داد: «در زندگی. همیشه کارم اولویت بوده است. اگر الآن برخی چیزها را در زندگی ندارم، به خاطر این است که کارم را در اولویت قرار دادم. میشود گفت خوشبختانه، چون لذت کار را بردم، و متأسفانه، چون برخی چیزها را از دست دادهام.»
او درباره تجربه بیماریاش و تاثیر آن بر حرفه بازیگریاش میگوید: «وقتی سرطان گرفتم، موهایم را از دست دادم. بعد دوباره درآمد، اما باز باید درمان میشدم. اوایل که آمده بودم خارج، مدام گریه میکردم و به خواهرم میگفتم که در بازیگری فراموش میشوم. و این دغدغه همیشه همراه من بود.»

مارال فرجاد در فیلم «زندهشور» کاظم دانشی به ایفای نقش پرداخت فیلمی که به خاطر آن سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مکمل زن را دریافت کرد. این بازیگر درباره بازگشت به صحنه و پیشنهاد نقشی در فیلم کاظم دانشی گفت: «در این مدت بارها به ایران آمدم؛ یک بار چهار ماه ایران بودم، پینشهاد دندانگیری نداشتم. یکی دو پیشنهاد تئاتر و چند نقشی که چنگی به دل نمیزد به من پیشنهاد شد، ولی به دلیل فشار کاری توانش را نداشتم، هرچند تئاتر را بسیار دوست دارم و سابقه زیادی در آن دارم. تا اینکه کاظم دانشی یک روز من را دید و پرسید: “چه کار میکنی؟” گفتم: “هیچی، زندگی میکنیم و مریضم، میروم برای درمان و برمیگردم.”» مهر امسال، چهارمین دوره عود بیماریام بود و قرار بود برای درمان به بوداپست بیایم. دو هفته مانده به سفرم، یکی از عوامل فیلم زندهشور زنگ زد و گفت: “میخواستم به تو نقشی پیشنهاد بدهیم، پانزده تا بیست روز کار داریم.” من گفتم که دارم میروم، اما همسرم گفت: “شک نکن، حتی شده برو و بیا. حتماً این نقش را بازی کن، به تو کمک میکند.” این شد که «زندهشور» را شروع کردم.»
فرجاد درباره سختیهای کار و حمایت تیم میگوید: «سه چهار سکانس بازی کردم، پنج مهر رفتم تا سیزده مهر بودم. شیمیدرمانی را برای روز آخر گذاشتم، یعنی سیزدهم مهر. چهاردهم مهر برگشتم. میدانی، شیمیدرمانی حال آدم را بد میکند، ولی این سختی را تحمل کردم تا فاصله 21 روز را حفظ کنم. وقتی برگشتم، بازی شروع شد. تیم واقعا هوایم را داشت و بعد از پنج سال دوری از کار، تجربه فوقالعادهای بود. با حامد بهداد همبازی بودم، نقش خیلی خوبی داشتم و فرصت دیده شدن پیدا کردم.»
او ادامه میدهد: «وقتی کار تمام شد و من به بوداپست برگشتم، شیمیدرمانی را شروع کردم، اما در ذهنم میگفتم که اگر بتوانم شرایط درمانیام را طوری تنظیم کنم که بهمن ماه به ایران برگردم، حتماً در نشست خبری جشنواره از کاظم دانشی تشکر میکنم که به من بار دیگر امید و انرژی داد. تا آن زمان کسی به من نقش نداده بود، و این برایم ارزشمند بود. روز اختتامیه جشنواره، داشتم شیمیدرمانی میشدم. داروی مسکن به من تزریق کردند که درد را حس نکنم. صدای پیامها را شنیدم و دیدم پیامهای زیادی آمده: “مارال، تو کاندید شدی!” باور نمیکنید چقدر خوشحال شدم. در آن حال، احساس کردم وظیفه دارم ویدئویی ضبط کنم و از کاظم دانشی تشکر کنم که به من نقش داد و این کار امیدی دوباره را به من تزریق کرد.»
فرجاد همچنین از سختیهای درمان میگوید؛ از شیمیدرمانیهای دورهای، ناتوانی جسمی پس از آن و تنهاییای که در این مسیر تجربه میکند.
او درباره نقش هنرمندان در شرایط فعلی معتقد است که بیان مستقیم مواضع، دیگر تأثیر گذشته را ندارد و بهتر است واقعیتها از طریق تصویر به نمایش گذاشته شوند. به باور او، انتشار عکس و مستندات از آنچه در ایران میگذرد، میتواند اثرگذارتر از هرگونه شعار یا موضعگیری کلامی باشد. در پایان، او بر لزوم حضور صداهای متنوع در رسانهها تأکید میکند؛ صداهایی که ممکن است منتقد باشند، اما در عین حال مخالف جنگ و نابودی کشور نیز هستند. به اعتقاد او، استفاده از این طیفها میتواند به درک بهتر شرایط و کاهش شکافها کمک کند.