به گزارش سرویس دانشگاه پایگاه خبری ساعدنیوز، باران نیکراه با آن صدای گرم و لرزانش، وقتی بیت «سجاده گشودم که بخوانم غزلم را / سمتی که تویی عقربه قبلهنما رفت» را میخواند، انگار تمام وجودش را در یک لحظه تسلیم معشوق کرده است. کلمات مثل قطرههای باران روی شیشه میلغزند؛ آرام، اما با چنان عمقی که شنونده را بیاختیار به درون خود میکشاند. گویی قبلهنما در دستش نیست، بلکه قلب خودش به سمت یار چرخیده و دیگر راه بازگشتی ندارد.
در لحظهای که صدای باران روی کلمه «داد» میدرخشد و فریاد «داد آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت» را به آسمان میبرد، شنونده احساس میکند دیوارهای اتاق شکافته شده و تمام کوچههای دنیا پر از نام معشوق گشته است. این خوانش، مرز بین غزل عاشقانه و نیایش را محو میکند؛ سجاده دیگر فقط برای نماز نیست، بلکه بستری شده برای اعتراف عاشقانهای که حتی خدا هم شاهد آن است. باران نیکراه در این اجرا، عشق را به یک آیین تبدیل کرده؛ آیینی که هم مقدس است و هم به شدت انسانی و زخمخورده.
و در پایان، وقتی سکوت پس از آخرین بیت مینشیند، انگار تمام دنیا برای چند ثانیه نفسش را حبس کرده است. صدای باران نیکراه در این شعرخوانی، چیزی فراتر از دکلمه است؛ یک تجربه نزدیک به خلسه، جایی که شنونده با خودش و با معشوق و با خدا همزمان روبهرو میشود. این سه بیت و این اجرا، یادآوری میکنند که گاهی عشق چنان بزرگ است که حتی نماز را هم به قضا میبرد، اما در عوض، خودِ عشق را به یک نماز ابدی بدل میکند.